دل نوشته دل نوشته

 

 

 

لطف آشکار

به ظاهر زائرم،امازيارت را نمي فهمم

من بيچاره لطف آشکارت رانمي فهمم

توازمن بيشترمشتاق ديداري ومن حتي

 به دل افتادن گاه وگدارت رانمي فهمم

زيارت نامه مي خوانم دلم از نورلبريزاست

اگرچه گاه معناي عبارت رانمي فهمم

توپروازمرادراوج مي خواهي ومي داني

من ازبس درقفس بودم اسارت رانمي فهمم

به هرزائرسه جاسرمي زني دلگرمي ام اين است

زيارت نه،ولي قول وقرارت راکه مي فهمم

ا. ص دانشجوي رشته فقه و حقوق برگرفته از ويژه نامه ولادت امام رضا(ع) آبان 96

با يک نگاه

بايدغبارصحن توراطوطياکنند 

انان که خاک رابه نظرکيمياکنند

هوهوي بادنيست که پيچيده دررواق

خيل ملائکندرضايارضاکنند

بازارعاشقان توازبس شلوغ شدماشاعرت شديم که ماراسواکنند

هرگزنميردانکه دلش جلدمشهداست

حتي اگرکه بال وپرش را جداکنند

هرکس به مشهدامدوحاجت گرفت ورفت

اورابه دردکرببلامبتلاکنند

دردي عظيم وسخت که ان دردرافقط

بايک نگاه پوشه ي پشمت دواکنند

ازان حريم قدسي ات اقاي مهربان

اياشودکه گوشه ي چشمي به  ماکنند

ا.ت دانشجوي رشته فقه و حقوق برگرفته از مجله ميلاد شماره 161، 1396/8/21 

 

 

یک دریا مهربانی؛ شعري براي قشنگ ترين پيامبر

درکوه انعکاس خودت راشنيده اي

تادشت هاهواي دلت رادويده اي

دران شب سياه نپفتي که ازکدام

وادي سبدسبدگل مهتاب چيده اي؟

تبت يداابي لهبان شعله مي کشند

تاپرده ي نمايش شب رادريده اي

رويت سپيده اي ست که شب هاي مکه را

خالت پرنده اي است رها درسپيده اي

باران گيسوان توبرشانه ات که ريخت

هرحلقه يک غزل شدوهرموقصيده اي

راهب نگاه کردوارام يک ترنج

افتادازشگفتي دست بريده اي

ديگرچرابه عطرتوايمان نياوريم

ح. ک دانشجوي رشته فلسفه 1396/8/18

 

 

درطول تاريخ بشريت، کم ترانساني است گه مانند پيامبراسلام تمام خصوصيات زندگي اش به زورواضح وروشن بيان وثبت شده باشد.

خداوندمتعال درقرآن کريم،کتابي که خودحافظ اوست وبدون هيچ تغييري تاقيامت باقي است،بازيباترين عبارات وکامل ترين بيانات،آن حضرت رامعرفي نموده وباعالي ترين صفات ستوده است. خداوندمتعال مي فرمايد:((انک لعلي خلق عظيم اي پيامبر،توبراخلاق عظيم استوارهستي.))

نيزمي فرمايد:محمد رسول الله والذين معه اشداوعلي الکفاررحماءبينهم،محمد(ص) فرستاده خداست و کساني که بااوهستنددربرابرکفار،سرسخت ودرميان خودمهربانند.

برترين مخلوق

معمربن راشدمي گويد:ازامام صادق (ع)شنيدم که فرمود:يک نفريهودي خدمت حضرت رسول (ص) رسيد ووبه دقت اورانگريست.پيامبراکرم(ص)فرمود:اي يهودي ،چه حاجتي داري؟

يهودي پفت:آياتوبرتري ياموسي بن عمران ؟ پيامبر(ص)فرمودند:خوش آيندنيست که بنده خودستايي کند ولکن درجوابت مي گويم که،حضرت آدم(ع) وقتي خواست توبه کند،گفت: خدايا،به حق محمدوآل محمدازتومي خواهم که مراعفونمايي.خداوندتوبه اش راپذيرفت.

حضرت نوح(ع)وقتي ازغرق شدن دردرياترسيدگفت:خدايا،به حق محمد وآل محمد ازتومي خواهم مراازآتش نجات دهي خداوند نيز آتش رابراي اوسردوپوارانمود.

حضرت موسي(ع) وقتي عصايش رابه زمين انداخت ودرخوداحساس ترس نمودگفت:خدايا]به حق محمد وآل محمدازتودرخواست مي کنم که مراايمن گرداني خداوندمتعال به او فرمود:نترس مسلما توبرتري.

اي يهودي ،اگر موسي(ع) امروزحضورداشت ومرادرک مي کردوبه من ونبوت من ايمان نمي اورد ايمان ونبوتش هيچ نفعي به حال اونداشت.

اي يهودي ،ازذريه من شخصي ظهورخواهدکردبه نام مهدي(ع)که زمان خروجش عيسي بن مريم براي ياري دادن او فرود مي ايد وپشت سراونمازمي خواند.

درمان گنه کار

مردي نزد امام آمد وگفت:من گنهکارهستم وتوان ترک گناه ندارم.اکنون مراموعظه فرماييد.

حضرت فرمودند:پنج چيزراانجام بده وهرچه خواستي گناه کن.

1.روزي خدارانخوروهرچه خواستي گناه کنو

2.جايي راپيداکن که خداتورانبيندوهرچه خواستي گناه کن

3.ازقلمرو حکومت خداوندبيرون بروآنگاه هرچه دلت خواست گناه کن.

4.وقتي ملک الموت براي پرفتن جان تومي آيداوراازخودت دوربنما آنگاه هرچه خواستي گناه کن.

5.وقتي مامورجهنم توراداخل آتش جهنم مي کند واردنشووهرچه مي خواهي گناه کن.

س.ا دانشجوي روان شناسي برگرفته از  مجله ميلاد شماره ششم ص7

 

آداب نماز

امام رضا(ع) در مورد آداب نماز فرمودند:

اگربراي نمازايستادي ،تلاش کن باحالت کسالت وسستي وتنبلي نباشد،بلکه باآرامش ووقارنمازرابه جاي آوروبرتوبادکهنماز،خاشع وخاضع باشي وبراي خداتواضع کني وخشوع وخوف رابرخودهموارسازي.درآن حال که بين بيم واميد ايستاده اي وپيوسته باطمانينه ونگران باشي، همانندبنده گريخته وگنهکارکه درمحضرمولايش ايستاده،ودرپيشگاه خداي عالميان بايست.پاهاي خود راکنارهم بگذاروقامتت راراست نگهداروبه راست توجه نکن،وچنان باش که گويي خدارامي بيني،که اگرتواورانمي بيني اوتورامي بيند.

 

اربعین حسینی فرا می رسد

از اربعین چه می دانیم

از اربعینی ها خبر می گیریم: می گویند: آن را که خبر شدخبری بازنیامد. از خبرشدن خبر می گیریم.

می گویند: شستشویی کن وانگه به خرابات خرام. ازخرابات خبر می گیریم:می گویند: آنچه خود داشت زبیگانه تمنا می‌کرد. از یافتن خود گمشده خبر می گیریم، می گویند:درد باید و طبیب.

می‌گوییم:درد هست ولی طبیب نیست.

می‌گویند: ای خواجه دردنیست وگرنه طبیب هست.

از درد و طبیب خبرمی گیریم.

می‌گویند: سوز دل*معرفت* شستشو

به این امیداز سوز دل گردهم می آییم و با اشک، شستشویی می کنیم بوکه (باشدکه) معرفتی حاصل گردد و نوری بتابد وبه طبیب دست یابیم وادراک اربعین کنیم.

داستان محبوبتر از پیامبر خدا

وقتی حضرت عیسی(ع) از خداوند درخواست کرد کسی را به او نشان دهد که نزد خدا محبوبتر از او باشد، خداوند عیسی را به پیرزنی که در کنار دریا زندگی می کرد راهنمایی نمود. وقتی عیسی علیه السلام به سراغ آن خانم آمد، دید در خرابه ای زندگی می کند و با بدنی فلج و چشمانی نابینا در گوشه ای رها شده است. وقتی عیسی (ع) جلو رفت و دقت کرد شنید پیرزن مشغول ذکری است: «الحمدلله المنعم المفضل المجمل المکرم؛ خدایا شکرت که نعمت دادی، کرم کردی، زیبایی دادی، کرامت دادی.

حضرت عیسی تعجب کرد که او با این بدن فلج که فقط دهانش کار می کند، چرا چنین ستایش می کند؟

با خود گفت که او از اولیای خداست و من بی اجازه وارد خرابه شدم، برگردم، اجازه بگیرم و بعد داخل شوم. به دم خرابه بازگشت و گفت: السلام علیک یا امه الله، پیرزن گفت: السلام علیک یا روح الله. حضرت عیسی(ع) گفتند: خانم، مگر من را می بینی؟ گفت: نه. پرسیدم از کجا دانستی من روح الله هستم؟ پیرزن گفت همان خدایی که به توگفت من را ببین، به من هم گفت جه کسی می آید.

عیسی (ع) گفتند  :تشکر تو برای چیست؟ پیرزن گفت:یا عیسی آن چه به من داده بود از من گرفت. آیا همین طور از من پس گرفت؟ آیا وقتی می خواست از من پس بگیرد، به من نگاه کرد و پس گرفت؟ عیسی(ع) گفتند: آری، اول به تو نگاه کرد و بعد پس گرفت. پیرزن گفت: من به همان نگاه او خوشم. خدا این نگاه را به دیگری نداشته و به من کرده است، پس جای شکر دارد.

چنین پیرزنی به خدا وصل است درحالیکه پیامبر هم نبود. در واقع استاد حضرت عیسی(ع) شد. اما وقتی برای ما مصیبتی پیش می‌آید، فکر می‌کنیم خدا با ما قهر کرده است درحالیکه برخی از آنها جبران گناهان ما است تا خداوند متعال در آخرت ما را عذاب نکند، برخی دیگر از گرفتاریها به خاطر این است که از خداوند غافل نشویم، برخی دیگر هم به خاطر این است که خدا دوستمان دارد و به خاطر صبر بر مشکلات می خواهد پاداش بیشتری دریافت کنیم.

 

شبلی خسته و رنجور، به مسجد رسید داخل شد وضو گرفت و به نماز ایستاد. سپس به گوشه‌ای رفت تا قدری استراحت کند، ولی سروصدای بچه‌ها که تازه درسشان تمام شده بود و می‌خواستند استراحت کنند توجه او را به خود جلب کرد.

دو کودک در نزدیکی او نشتند و  هریک بقچه کوچک خوراکی داشتند یکی که لباسهای بهتری برتن داشت و مشخص بود ازخانواده مرفهی است نان وحلوا داشت و دیگری که سرووضع خوبی نداشت تنها تکه‌ای نان خشک داشت کودک فقیر مظلومانه نگاهی کرد و گفت کمی از حلوایت به من می دهی کودک ثروتمند گفت :به شرطی که تو سگ من باشی و برایم پارس کنی کودک بیچاره پارس می‌کرد و حلوا می‌گرفت . شبلی ازدیدن این وضع گریست، مرد دیگری کنارش بود علت گریه او را پرسید، گفت: اگر کودک به نان خشک خود قانع بود، سگ دیگران نمی‌شد، ببینید طمع چه برسر مردم می آورد.

پسری دختر زیبایی را می‌بیند و عاشقش می‌شود و به پدرش می‌گوید. وقتی پدر دختر  را  می‌بیند، عاشقش می‌شود و به پسرش می‌گوید این دختر به درد تو نمی‌خورد و باید با فردی که تجربه این دنیا را دارد، ازدواج کند. پدر و پسر با هم دعوا می کنند و کارشان به پلیس می‌کشد. پلیس وقتی دختر را می‌بیند، می گوید این دختر باید با مرد قانون ازدواج کند هر سه تای آنها پیش وزیر می‌روند. وزیر وقتی دختر را می‌بیند از زیباییش شگفت زده می‌شود و می‌گوید دختر به این زیبایی باید با وزراء ازدواج کند.

دعوا بسیار بالا می‌گیرد و کار به پادشاه می‌رسد. همگی به نزد پادشاه می‌روند تا او حل مسئله کند. ولی وقتی پادشاه او را می‌بیند، شیفته دختر می‌شود و می‌گوید دختر با این حُسن و زیبایی فقط مناسب شاهان است. سرانجام خود دختر شرطی می‌گذارد و می‌گوید من جلو می‌دَوَم و و بقیه دنبال من بدوند. هرکس زودتر من را گرفت، من با او ازدواج می‌کنم ،دختر در جلو  می‌دَوَد و سپس پسر جوان و پدرش و پلیس و وزیر و پادشاه دنبال او می‌دوند؛ ولی همه آنها داخل چاه عمیقی می‌افتند .دختر به آنها گفت حالا من را شناختید. من دنیا هستم که همه دنبال من می‌دوند تا به من برسند، از دینشان می‌گذرند تا سرانجام در قبر بیفتند و  کسی پیروز نمی‌شود. 

                                                                                                   فرستاده شده توسط:  ا.س. (دانشجوی روان شناسی)

داستان کوتاه در مورد آز و طمع

روزی حاکمی این سؤال برایش پیش می‌آید که نجسترین چیزها در دنیای خاکی چیست؟ برای همین کار وزیرش را مأمور می‌کندکه برود و این نجسترین نجسترین ها را پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و ناجش را به او بدهد.(عجب حاکم عجیب و غریبی)

وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یک سال جستجو و پرسش از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد باشد.

عازم دیار خود می شود در نزدیکیهای شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشته باشد. بعد از صحبت با چوپان، چوپان می گوید من جواب را می دانم ولی شرط دارد وزیر نشنیده شرط را می پذیرد، چوپان می گوید: پس باید مدفوع خودت را بخوری، وزیر عصبانی می شود و قصد کشتن او می کند ولی چوپان می گوید :من جواب را می دانم تو می توانی مرا بکشی ولی جواب سؤالت را نخواهی یافت .

وزیر برای اینکه تخت و تاج سلطنت را مال خود کند آن کار را کرد، سپس چوپان به او گفت: نجسترین نجسها طمع است که تو بخاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجسترین است بخوری!!

داستان کوتاه نماز صبح

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا(مسجد) بخواند. لباسش را پوشید و راهی خانه خدا شد.

در راه مسجد، مرد زمین ‌خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد و خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد.

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت، یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت، برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: «من دیدم شما در راه مسجد دوبار به زمین افتادید». از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.

مرد اول از او فراوان تشکر کرد و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه دادند، همینکه به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ به دست درخواست می‌کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.

مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می‌کند.

مرد اول درخواستش را دوباره تکرار می‌کند و مجدداً همان جواب را می‌شنود.

مرد اول سؤال می‌کند که چرا او نمی‌خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد: «من شیطان هستم» مرد اول با شنیدن این جواب جا می‌خورد.

شیطان در ادامه توضیح می‌دهد: «من شما را در راه مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم. وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهتان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آنهم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن همه گناهان خانواده‌ات را بخشید. من ترسیدم اگر یکبار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خداوند گناهان افراد دهکده شما را ببخشد. بنابراین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا(مسجد) مطمئن ساختم.

                                                                                                                                                                      (نوشته شده توسط س. الف)

 

گفتگوي استاد و شاگرد در اينكه چگونه مي شود مورد لطف و رحمت خدا قرار گرفت

در روزگاري نه چندان دور شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و گریه و زاری بود. مدتي در اين حال بود كه استاد خود را، بالای سرش دید، استاد با تعجب و حیرت؛ او را، نظاره می کرد!

بعد از اندكي مكث استاد پرسید: برای چه این همه  ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟

شاگرد گفت: برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم، و  برخورداری از لطف خداوند!

استاد گفت: سوالی می پرسم ، پاسخ ده.

شاگرد گفت: با کمال میل؛ استاد.

استاد گفت: اگر مرغی را، پروش دهی، هدف تو  از  پرورشِ آن  چیست؟

شاگرد گفت: خوب معلوم است استاد؛ برای آنکه از گوشت و تخم مرغ آن بهره مند شوم .

استاد گفت: اگر آن مرغ، برایت گریه و زاری کند، آیا از تصمیم خود، منصرف خواهی شد؟

شاگردگفت: خوب راستش نه...! نمیتوانم هدف دیگری از پرورش آن مرغ، برای خود، تصور کنم!

استاد گفت: حال اگر این مرغ، برایت تخم طلا كند چه؟ آیا باز هم او را، خواهی کشت، تا از آن بهره مند گردی؟!

شاگرد كمي فكر كرد و گفت: نه هرگز استاد، مطمئنا آن تخمها، برایم مهمتر و  با ارزش تر، خواهند بود!

استاد گفت: پس تو نیز؛ برای خداوند، چنین باش! همیشه تلاش کن، تا با ارزش تر از جسم، گوشت، پوست و استخوانت؛ گردی.

تلاش کن تا آنقدر برای انسانها، هستی و کائنات خداوند، مفید و با ارزش شوی تا  مقام و لیاقتت  توجه، لطف و  رحمتِ  او را، بدست آورد.

خداوند از  تو  گریه و  زاری نمی‌خواهد! او، از تو حرکت، رشد، تعالی، و با ارزش شدن را می خواهد ومی پذیرد، نه ابرازِ ناراحتی و گریه و  زاری را.....!!!

روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه‌ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدمهایی که سخت مشغول زنده‌ها و مرده‌ها هستند از کنارم میگذرند.

آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.

در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.

چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است.

قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد.

خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند تا نوه‌هایش را ببیند.

کلیه‌هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند.

استخوان‌هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.

هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول‌هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.

اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.

گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید.

عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید.

اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند ...

                                                                                            (نوشته شده توسط منوچهر دانا/ مطلب فرستاده شده توسط ح.ک (دانشجوی فلسفه و حکمت)

 

 

غفلت از یار گرفتار شدن هم دارد     از شما دور شدن زار شدن هم دارد

هر که از چشم بیفتاد محلش ندهند         عبد آلوده شدن خار شدن هم دارد

عیب از ماست که هر صبح نمی بینیمت     چشم بیمار شده تا شدن هم دارد

« قدر حرف در این سینه ما جمع شده   این همه عقده طلبکار شدن هم دارد

همه با درد به دنبال طبیبی هستیم      دوری از کوی تو بیمار شدن هم دارد

ای طبیب همه انگار دلت با ما نیست     بد شدن حس دل آزار شدن هم دارد

                                                                                                                شاعر: علی اکبر لطیفیان/ مطلب فرستاده شده توسط ا.ص (دانشجوی فقه و حقوق اسلامی)

 

جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی     غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد

                                                                                                                   منبع: دیوان حافظ/ مطلب فرستاده شده توسط ح.ک.  (دانشجوی رشته فلسفه و حکمت اسلامی)

 

    ارباب علوم دین که درویشانند                                             یا رب چه رفیع قدر و عالی شانند

پیوسته به حق دلیل دل ریشانند                                              مقصود از هستی جهان ایشانند

                                                                                                                   نوشته ح .ک  (دانشجوی رشته فلسفه و حکمت اسلامی)

 

خلاصه ای از مضامین اخلاقی در دیوان پروین اعتصامی

پروین اعتصامی رخشنده در 25 اسفند 1285 ه.ش در تبریز بدنیا آمد در 5 سالگی به همراه خانواده به تهران نقل مکان کرد و تحصیلات خود را در تهران به پایان رساند. شعر پروین شعر اوقات واحوال و اشخاص نیست شعر تربیت، و تهذیب و تعمیم اخلاق کریمه است. عزت نفسی که پروین دارد و درشعرها عرضه می کند تنها مفاخره ای فردی نیست بلکه تجربه و حاصل تجربه ای است که این دختر مسلمان در طول زندگی کوتاه ولی پر فراز و نشیب  و سرشار از ناکامی خویش حاصل کرده است .بعضی مضامین اخلاقی در دیوان پروین اعتصامی آمده استبسیار زیبا و آموزنده است که به ذکر چند مورد از انها اشاره می کنیم :

ستایش و آزادگی:پروین می گوید وقتی دلت اسیر آز و هواست ، آزاده نیستی ،آزاده واقعی کسی است که گرفتار تعلقات دنیوی نباشد.

       آزاده کس نگفت تو را که خاطرات       گاهی اسیر آز و گهی بسته هواست

ستایش و قناعت: پروین با توجه حدیث معروف«القناعه کنز لا یفنی» قناعت گنجی است که نابود نمی شود، می گوید: اگر در آرزوی گنج و ملک سلیمان هسنی قانع باش .

گدای خویش باش از طالب ملک سلیمان

راستی و پاکی :

آن که در راه راستی و درستی گام بر میدارد ، هر کجا باشد کام رواست درستی و راستی نشانه دوستی است و هرگز نیاز نبود با کسی دوستی مکن ، همواره راستی پیشه کن زیرا حضرت مسیح (ع) به خاطر راستی و پاکی  به آسمان عروج کرد.

پاکی گزین که راستی و پاکی

بر چرخ برافراشت مسیحا را

عقل و خرد:

هر که با پاکان همنشین باشد،دلش از نور اسرار الهی با صفا میشود اما هم نشینی با بدان همچون وصله زدن بر جامه دیباست.

هر که با پاک دلان صبح و مسایی دارد

دلش از پرتو اسرار صفایی دارد                                                    

و یا در جایی دیگر می گوید:

ای نیک با بدان منشین هرگز

خوش نیست وصله جامه دیبا را

نکوهش عیب جویی:کسی که از عیب های خود آگاه باشد از دیگران عیب جویی نمی کند. بدگویی و عیب جویی از خبائث نفس و کارافرادمغرور است و هر کس در غیاب دیگری عیب های او را بازگو کند دشمن اوست .

گفتا هر آنکه عیب کسی در قفا شمرد      

هرچند دل فریبد و رو خوش کند عدوست

تقوا و پرهیزکاری:

پروین اعتصامی ترک آز و هواهای نفسانی و وسوسه های شیطانی را راه رسیدن به تقوا و دین داری توصیه می کند.                                                                                                            

نگردد با تو تقوا دوست تا هم کاسه آزی

نباشد با تو دین انباز تا انباز شیطانی

ستایش خدمت به نیازمندان : وی با یاد آوری روزگار فقر و تنگدستی و ناتوانی توصیه می کند در صورت قدرت و توانایی،حاجت نیازمندان را براورده کن زیرا به دست آوردن دل نیازمندان سعادت بزرگی است.                   

ای دوست تا که دست رسی داری

حاجت برار اهل تمنا را

زیرا که جستن دل مسکینان

شایان سعادتی است توانا را

خداشناسی:

جلوه های خداشناسی در دیوان پروین فراوان است.وی معرفت را در تزکیه دل و آزادگی و وارستگی از تعلقات دنیوی و اخلاص می داندو دل پاک را آینه   جمال انوار الهی می داند  

دل پاک آیینه روح خدا ست

این چنین اییینه زنگار نداشت

تعلیم و تربیتی که پروین در اشعار تعلیمی خود همه را به آن دعوت می کند بر پایه توحید و معرفت ،عدالت اجتماعی، فقرزدایی از جامعه مهرورزی و انسان دوستی ااست . (گرد آورنده ا.ت رشته فقه و حقوق، منبع مجله تربیت ،سال سی ام / شماره مسلسل 290/شماره شش /اسفند94)

بوسه بر دست خدا

امام سجاد(ع) هنگامی که به مستمندی صدقه می‌داد، دست خود را می‌بوسید. شخصی از آن حضرت راز این بوسیدن را پرسید. امام(ع) در پاسخ فرمودند: «صدقه مؤمن قبل از اینکه به دست فقیر و نیازمند برسد، به دست خداوند می‌رسد. از این رو من دست خود را می‌بوسم». آنگاه حضرت برای تحلیل گفته‌اش این آیه شریفه را قرائت فرمودند: «أَ لَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ هُوَ يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ وَ يَأْخُذُ الصَّدَقات‏»؛ یعنی «آیا نمی‌دانستند که فقط خداوند توبه را از بندگانش می‌پذیرد و صدقات را می‌گیرد».(ه. الف، روانشناسی، منبع: داستانها و پندارها، به نقل از لئالی الأخبار و وسائل الشیعه)

 

فراموش کردن خود و خدا

وقتی انسان خدا را فراموش کرد، اسمای حسنی و صفات علیای او را که صفات ذاتی انسان ارتباط مستقیم با آن دارد نیز فراموش می‌کند، یعنی فقر و حاجت ذاتی خود را از یاد می‌برد، قهراً انسان نفس خود را مستقل هستی می‌پندارد، و به به خیالش چنین می‌رسد که حیات و قدرت و علم، و سایر کمالاتی که در خود سراغ دارد از خودش است، و نیز سایر اسباب طبیعی عالم را صاحب استقلال در تأثیر می‌پندارد، و خیال می‌کند که این خود آنهایند که یا تأثیر می‌کنند یا متأثر می‌شوند.

اینجا است که بر نفس خود اعتماد می‌کند، با اینکه باید بر پروردگارش اعتماد نموده، امیدوار او و ترسان از او باشد، نه امیدوار و نه ترسان از آنها، و به غیر پروردگارش تکیه و اطمینان نکند، بلکه به پروردگارش اطمینان کند.

بهانه‌ای برای آشتی

صدای پای بهار دوباره نه، صدای پای بهار همیشه می‌آید. رمضان می‌آید درست در همان لحظه‌ای که داری سخت و سربی و سنگین می‌شوی، عطر رمضان می‌پیچد در فضای دلت. بی‌اختیار دست دراز می‌کنی تا قرآن را با سر انگشتانت آشتی دهی و چشمهایت را با واژه‌هایش گره زنی.

خوب که گوش کنی صدای رسول مهربانی را از میان سوره فرقان و از دل آیه سوم آن می‌شنوی. پیامبر نزد خدا شکایت می‌کند از کسانی که قرآن می‌خوانند، اما تنها به لحن خوش به ثواب آن توجه دارند و از مغز و محتوای آن بی‌بهره‌اند. در آیات قرآن تدبر و تفکر نمی‌کنند.

از سخنان عبرت‌آموز آن درس نمی‌گیرند و با هشدارهایش بیدار نمی‌شوند. قرآن می‌خوانند، اما دلهایشان غافل است و تلاوت قرآن هیچ تحولی در فکر و اندیشه آنان ایجاد نمی‌کند.

همین گلایه‌های پیامبر رحمت کافی است که دل بیدار شود و از میان واژه‌های نورانی قرآن سفری کند به ژرفای اقیانوس بی‌انتهای معانی کلام وحی.

ترجمه‌ها و تفاسیر شاید اولین قدم باشند برای رسیدن به این هدف والا.

دانشمندان و مفسران بزرگی در طول تاریخ قرآن را در قالبهای متفاوتی ترجمه و تفسیر کرده‌اند. مکتوبات ارزشمندی که سرمایه معنوی و جاوید شیعه است.  (س. الف. روانشناسی. منبع: برگرفته از ویژه نامه ضیافت الله1429، ص9)

 

شهر الطهور(ماه طهارت و پاکیزگی)

امام چهارم حضرت علی بن الحسین(ع) در صحیفه سجادیه در دعای خویش هنگام رسیدن ماه رمضان، این ماه را شهر الطهور نامیده‌اند. ماه رمضان ماه پاک شدن و ماه پاکیزگی است. به تعبیری هم خود ماه پاک است و هم طهارت از آن به انسانها سرایت می‌کند و آنها را پاک می‌کند. در این ماه فصل نوینی از طهارت به روی انسان گشوده می‌شود. امیرالمؤمنین حضرت علی(ع) می‌فرمایند: «هنگامی که هلال ماه رمضان را دیدی، بگو: «اللهم إنی اسئلک خیر هذا الشهر و طهوره». بارخدایا خیر و خوبی این ماه و پاکی آن را از تو درخواست می‌کنم. (س. الف. روانشناسی. منبع: برگرفته از ویژه نامه ضیافت الله1434، ص72)

 

بدو بدو! خرما... خرماهای اعلا.... بیا و رطب ببر. رطب تازه... ارزان!

چقدر امروز بازار خرمافروشان شلوغ است. وای! عجب خرماهایی. شیرین‌شان روی آنها سفیدک زده است. آن طرفتر، چه رطب‌های تازه‌ای... رنگ طلایی‌شان بدجوری دلم را وسوسه می‌کند. بچه‌ها مدام سبدهای خرما را از این طرف به آن طرف می‌برند. خیلی هوسم کرد. اگر روزه نبودم، حتماً یکی از آنها را می‌خریدم و می‌خوردم. هرچه دوستانم به من تعارف کردند، اعتنایی نکردم. ترجیح دادم نگاهم را از خرماها بکنم و هرچه زودتر از بازار بگذرم؛ پاهایم سرعت گرفت.... سُوید... سُوید...!

 صدایی مرا به خود آورد. چند نفر از مردان قبیله‌مان، دور هم نشسته بودند. اصلاً از آنها خوشم نمی‌آمد با آن که دلم نمی‌خواست، وارد جمعشان شدم. دستم با دستان آنها چسبناک شده بود. می‌خواستم انگشتانم را بلیسم اما نمی‌توانستم. بفرما سوید، خرما بخور! سینی خرما به من چشمک می‌زد. کاش می‌شد دهان بی‌مزه‌ام را با طعم آنها شیرین کنم.

ـ نه! دوستان. نوش جان، من روزه‌ام.

صدای قهقهه‌شان به آسمان بلند شد. مگر حرف بدی زده بودم؟! نه، خنده‌دار هم نبود. از لابه‌لای خنده‌شان صدای تمسخر به گوش می‌رسید:

ـ آخه چه کسی در این روز گرم، روزه می‌گیرد؟! کدام عاقلی خود را از این همه نعمتهای لذیذ، محروم می‌کند؟! ها... ها... ها...

خواستم چیزی بگویم، ثواب... صدای خنده آنها بلندتر شد:

ـ تو چرا معامله نقد را رها می‌کنی و از نسیه سخن می‌گویی؟! اکنون که ماه رمضان نیست. بیا، بیا از این خرماها بخور. بگذار خوش باشیم، بیا.... اِ.... چرا بلند شدی، سوید؟ ناراحت شدی؟ سوید! کجا می‌ری؟

خورشید، آرام آرام پایین می‌آمد. هنوز ساعتی تا افطار باقی بود. خیلی گرسنه شده بودم و در فکر حرفهای آنان: نقد، نسیه، معامله، گرما، نعمت... بهتر دانستم که لحظات شیرین هنگام افطار را نزد مولایم علی بگذرانم و حرفهای آنها را به او بگویم.

با دیدن سیمای نورانی امام، رنج گرسنگی فراموشم شد. نشسته بود و ظرف ماستی پیش رویش داشت که بوی ترشی‌اش به مشام می‌رسید. چشمم به قرص نانی که در دست او بود افتاد؛ پوسته‌های جو بر روی آن هنوز باقی بود. فضه می‌گفت از ما قول گرفته که نان او را از پوست جوین آن تمیز نکنیم.

آقا با دستان خود آن را می‌شکست، خرد می‌کرد و درون ظرف می‌ریخت. به من رو کرد و فرمود: «پیش بیا و از غذای ما بخور.»

گفتم فدایت شوم، آقا! من روزه‌ام» می‌خواستم حرفی بزنم از آنچه دیده و شنیده بودم که حضرت فرمود:

«از رسول خدا(ص) شنیدم، که فرمود: هر کس به واسطه روزه نتواند غذایی که میلش می‌کشد و دوست دارد، تناول نماید، شایسته است که خداوند از خوردنی‌ها و نوشیدنی‌های بهشت، روزی‌اش کند و این حق اوست»

با صحبت امام، همه چیز برایم شیرین شد. حتی شیرینتر از مزه رطبهای تازه. (س. الف. روانشناسی. منبع: برگرفته از ویژه نامه ضیافت الله1429، ص26)

"سنگريزه" ريز است و ناچيز ... اما اگر در جوراب يا کفش باشد، ما را از راه رفتن باز مي‌دارد!!! در زندگي هم؛ بعضي مسائل ريزاند و ناچيز... اما مانع حرکت به سمت خوبي‌ها و آرامش ما مي‌شوند!!! کم احترامي يا نامهرباني به والدين؛ نگاه تحقيرآميز به فقرا؛ تکبر و فخرفروشي به مردم؛ منت گذاشتن هنگام کمک کردن؛ نپذيرفتن عذر خطاي دوستان؛ بخشي از سنگريزه‌هاي مسير تکامل ما هستند؛ آنها را بموقع کنار بگذاريم تا از زندگي لذت ببريم.(از طرف زهرا بهزادیان)

-: این تی شرته دومیلیونه، میخریش؟
+: نه!
-: چرا؟ پولشو نداری؟
+: دارم.
-: پس چی؟
+: اینو بخرم وجدانم اونقدر به حماقتم می خنده که سردرد میشم!
-: بی سلیقه، این لباس مارکه. بِرنده. میفهمی یعنی چی؟
+: من به یه اسم هیچوقت پول نمیدم. هرکی، هرچی هست واسه خودشه.
-: بس که بی سلیقه‌ای.
+: اونقدربه سلیقه‌ام مطمئنم که توو بساط یه دستفروشم ببینمش میخرمش.
من تحت تاثیرهالوژنی که توو ویترین بالاسرلباساروشن می کنن قرارنمی گیرم.
-: دیوونه جنس لباسای مارک‌دار عاااالیه.
+: قرار نیست یه تی شرتو چهارسال بپوشم. جنسش چندان اهمیتی نداره.
-: اینا همش شعاره. پول خریدشونداری.
+: درست میگی. من هیچوقت واسه خریدن شخصیت، به ضرب اجناس مارک دار، پول نداشتم.
اگه یه روز مارک لباسم باعث شد احساس کنم موجود ارزشمندیم...اون روزو تعطیل رسمی اعلام میکنم و یه سر به خودم میزنم!! (از طرف A-Z)

وقتش رسیده وقت کنی رو به ما کنی ************** ما را کبوتر حرم سامرا کنی 

در هم بخر نگاه نکن که چه میخری ********* رسوا شوم اگر که بخواهی سوا کنی
محکم حصار عشق شما را گرفته ام*********دل شور میزند که مبادا رها کنی
درمانمان بکن به همان شیوه ی خودت ********* درمان شویم اگر به خودت مبتلا کنی
ای دست به خیر طایفه دست به خیرها ********* آقا نمی‌شود سفری دست و پا کنی؟
عمری نشسته ام به صف عاشقان تو ********* وقتش رسیده وقت کنی رو به ما کنی
آقا قلم به دست گرفتم برای تو  ********* من راضیم فقط به خدا با رضای تو
بالاست تا ابد به خدا پرچم شما  ********* جانم فدای جان شما,خاتم شما
تو لطف می‌کنی که مرا راه می‌دهی ********* ای بچه‌های فاطمه بازهم دم شما
از تو به ما زیاد رسیده ست یا نقی ********* چیزی کم از زیاد ندارد کم شما
دل را برای پا قدمت ساختم بیا  ********* بر سر درش نوشته شده مقدم شما
من را ز راه عشق خودت تا خدا ببر ********* جبریل هم رود ره پیچ و خم شما
از تربت تو ریخته در خاک من خدا  ********* این فخر من شده که شدم آدم شما
یک دم اگر که بغض کنی گریه می کنم ********* جانم بگیر تا که نبینم غم شما
آقا شنیده ام که کسی حرمتت نداشت ********* رحمی به سن و سال تو و غربتت نداشت
چون شمع نیمه جان شده سوسو گرفته‌ای ********* با آه و غربت و غم خود خو گرفته‌ای
لاغر شدی ، خمیده شدی ، آب رفته‌ای *********  از پا فتاده دست به زانو گرفته‌ای
چون ارث مادری به حسن تکیه داده‌ای ********* در حجره رفته‌ای کمک از او گرفته‌ای
تا تشنه می شوی، صدا می‌زنی "حسین"  ********* در حجره ات چو کشتیِ پهلو گرفته ای
خواهی حسن نبیندت و گریه کم کند ********* این هست علتش که اگر رو گرفته ای
همچون حسین فاطمه دور از وطن شدی ********* همچون حسین فاطمه ، امّا کفن شدی
همچون حسین فاطمه امّا سرت نرفت ********* در زیر تیغ کند عدو حنجرت نرفت
بالا سرت ز حال ، دگر مادرت نرفت ********* با جمعی از اراذل مست ، خواهرت نرفت
با دست های بسته شده همسرت نرفت********* در زیر نعل مرکبشان پیکرت نرفت
در گوشه ی خرابه ولی دخترت نرفت ********* در طشت، خیزران، به تنوری سرت نرفت
این ها کنار ، دست شما سالم است هنوز ********* دستی برای غارت انگشترت نرفت

 

وقتی که هوای حوصله‌ام ابریست!!! دلم یک عصر دلگیر می‌خواهد. و یک پیاده‌روی رو بی‌انتها تا تمام دردهایم را در  تن سردش جا گذارم. آنقدر گلایه بکنم که آسمان بشکند سر غرورش را و رد پایم را از دل سنگفرش‌های زخمی پاک کند تا شاید دل بی‌قرارم اندکی آرام بگیرد. شاید لبخند درختان به وقت گریه‌ی ابر، اجابتی باشد و خدا آغوش بگشاید به روی تنهایی‌هایم.(حورا کلاته، دانشجوی ترم 4 روانشناسی)                                                                                                                          

می‌خواهم اجازه بگیرم که چشم‌هایم را ببندم تا نظاره‌گر زیبایی شوم که سالها در حسرتش روزهایم را سپری کردم، ولی انگار الآن در همین لحظه و ثانیه نزدیک، به وقت دیدار رسیده است. لحظه‌ای که می‌خواهی خودت باشی آن معشوقی که خود عاشق معشوقی دیگر شده است. در گسترده این دلدادگی هیچ یک اهل خیانت و  بی‌مهری نیستند و همه مجذوب شده‌ی کسی شده‌ایم که باورش موجب یاور بودنش می‌شود زندگی بدون یاور ممکن است، ولی زندگی بدون باور جز جهنم چیز دیگری نیست.(حورا کلاته، دانشجوی ترم 4 روانشناسی)                                                                                                                                                                                                            

گفتم: « جولیا، اجازه بده سوال ساده ای ازت بکنم. چرا مرگ این قدر ترسناک است؟ چه چیز خاصی در مرگ هست که تو را می ترساند؟»
فوراً پاسخ داد: « همه کارهایی که انجام نداده ام.» ...
از بیشتر مراجعه کنندگان می پرسم: « دقیقاً از چه چیز مرگ می ترسید؟»
پاسخهای مختلفی به این پرسش می دهند، غالباً به درمان سرعت می بخشد. پاسخ جولیا «همه کارهایی که انجام ندادم» به جانمایه ای اشاره می کند که برای همه آنهایی که به مرگ می اندیشند یا با آن روبرو می شوند اهمیت دارد: رابطه دو جانبه بین ترس از مرگ و حس زندگی نازیسته.
به عبارت دیگر، هر چه از زندگی کمتر بهره برده باشید، اضطراب مرگ بیشتر است. در تجربه کامل زندگی هر چه بیشتر ناکام مانده باشید، بیشتر از مرگ خواهید ترسید. نیچه این عقیده را با قوت تمام در دو نکته کوتاه بیان کرده است: «زندگیت را به کمال برسان و بموقع بمیر.» همان طور که زوربای یونانی با گفتن این حرف تاکید کرده است: « برای مرگ چیزی جز قلعه ای ویران به جا نگذار.»

                                                                                                                                              (زهرا امجدیان، دانشجوی ترم 4 روانشناسی)

داغی اگر نبود که گریان نمی شدیم ** لطفی اگر نبود مسلمان نمی شدیم

 یا ایّها الرّسول بدون دعای تو ** از پیروان عترت و قرآن نمی شدیم

یا این که گوشه چشم اباالفضل تو نبود ** ما از تبار حضرت سلمان نمی شدیم

بی حب خاندان تو در خانه ی کرم ** جایی نداشتیم و مهمان نمی شدیم

ما امت توایم و علی هم کنار توست ** آیینه ات نبود نمایان نمی شدیم

ما پای غربت نوه هایت نشسته ایم ** ور نه شبیه نم نم باران نمی شدیم

هم ناله های امشب مولای امتیم ** ما سوگوار رحلت بابای امتیم

در جان مسلمین چو آذر گذاشتند ** بر جان شیعیان دو برابر گذاشتند

آه از نهاد اهل ولایت بلند شد ** بر سینه تا که داغ پیمبر گذاشتند

آقای من بزرگ قبیله ز داغ تو ** بر روی خاک عرصه ی محشر گذاشتند

هستی گریست تا نوه هایت رسیده و ** با گریه روی سینه ی تو سر گذاشتند

تو باغبان امتی و جای اجر تو ** یک شاخه یاس را وسط در گذاشتند

با رفتنت مصیبت زهرا شروع شد ** داغ پسر به سینه ی مادر گذاشتند

در کوچه ها غرور علی را کسی شکست ** در کوچه بود فاطمه روی زمین نشست

چشمش گریست دشت به آتش کشیده را ** بی تـاب گشت ســـــرخی حلـــق بریده را
آرام بر لبــــان عطشـــناک بوســـــــه زد ** در بر گرفـت قامـــــــت در خون تپیــــده را
زینب ! عمود خیـــمه عالم شکسته شد ** وقتی که کوفه بر تو فرو بســـت دیده را
زینب ! به گوشه گوشه صحرا صبور باش ** گلهای نوشکفتـــــه از شاخه چیـــده را
پیراهنــــی که بوی حسین تو می دهد ** زینب ! صبـــــور باش دو دست بریـده را
آنک بگو به پســـــتی و نامردمـــی بگو ** آن سینه سرخهای به مقصد رسیده را
زینب بگو به پستــــی و نامردمـی بگو ** این گرگــــهای وحشی یوسف دریده را
زینب بگو که از پس این شام می رسد ** یک دست مهـــربان که بر آرد سپیده را
شعر از الهام امین

روی قبرم بنویسید که دور از وطنم ** جای سِنّم بنویسید که پیر از مِحنم
بنوسید که غسّاله مرا غسل نداد ** بنویسید  شبیه پدرم بی کفنم
بنویسید مرا عمه حلالم بکند  **بنویسید نشد بوسه به دستش بزنم
بُهت غسّاله از این بود که دید افتاده ** چند تا  لکه مشکوک به روی بدنم
کاش می شد به کسی این همه زحمت ندهم ** کاش می شد که خودم قبر خودم را بکنم
خواستم یک دو وصیت کنم اما هر بار ** جای آن لختهء خون ریخت برون از دهنم
بسکه زهرا شدم آخر نتوانست کسی ** در بیارد ز من سوخته ام، پیرهنم
رفتم و قصه لالایی مادرها شد ** ماجرای وسط خیمه غم سوختنم

زیباتر از تو، چه کسی پروردگارش را ستوده؟

عاشقانه‌تر از تو، چه کسی دعاکردن می‌داند؟

آه ای روح عاشقانه دعا!

ای شیرین زبان ستاینده!

کاش فرصت آن باشد تا در تمام حاجتهایمان، به دعاهای مستجاب تو اقتدا کنیم. کاش بتوان پشت سر سجده‌های مستدام تو خداپرستی کرد.

ای مضمون یگانه پرستش!

ای اشک بی پایان تهجّد!

گریه‌های بی پایان علی و شب زنده داری‌های پیوسته فاطمه، اقیانوس عبادت تو را آفرید. تو فرزند مناجات عارفانه حیدری. فرزند بی خوابی‌های سجاده نشین کوثر. سجده به تو می‌بالد و هستی‌اش را از آن تو می‌داند، ای سجاد! که پیشانی موحدت، همه عمر آشنا به خاک بود و لبهای زمزمه‌گرت یک نفس نیایش می‌سرود.

فرزند روزه‌های مداوم رسول. چگونه در این همه توحید تو حیران شویم؟ بعید نیست که فرزند عاشورا، زینت عبادت کنندگان عالم باشد. بعید نیست تو در آستین یکتاپرستی‌ات جز دست دعا نداشته باشی.

سجده، تضرع خاکساری است که نامش را از نام تو گرفته.

سجده آبرویش را مدیون توست... صدایت را می‌شنوم. از دانه‌ دانه هر تسبیح، از تار و پود هر چه سجاده، از خمیدگی قامت هرچه محراب، از خاک هر سجده‌گاه، صدای تو را می‌شنوم.

هرجا دست دعایی به سوی آسمان بلند می‌شود، هرگاه آرزومند بی قراری پروردگارش را صدا می‌زند، این تویی که شنیده می‌شوی.

تویی که کلمات دعا را بر لبها تلقین می‌کنی.

تویی که زیباترین خواهشها را در هیئت حرفی قشنگ در دهان‌ها می‌گذاری و آن گاه خودت برای این دعاهای عاجزانه آمین می‌گویی.