3 3

روش حديث نگاري فيض در وافي

دکتر علی محمد میرجلیلی

 

 

چکیده

در این مقاله روش حدیث نگاری فیض کاشانی (م. 1091 ق) در کتاب الوافي مورد بررسی قرار گرفته است.

نخست روش فیض را در آوردن اسناد روایات و آن­گاه خدمت­های فیض را به اسناد احادیث مطرح کرده­ایم؛ از قبیل تکمیل اسناد ناقص، آوردن اسناد روایات مرسل، تعیین اسامی معصومین در مواردی که به لقب یا کنیه از آن­ها یاد شده است، معرفی برخی از افراد غیر معروف در سند، ضبط صحیح اسامی راویان و از همه مهم­تر تصحیح تصحیف­ها و اشتباه­های موجود در اسناد روایات.

آن­گاه روش فیض در آوردن متن روایات، مطرح شده است. در این بخش به تبویب و ترتیب عالی در وافي و تصحیح متون دارای تصحیف و اشتباه در این کتاب اشاره کرده­ و این موارد را از امتیازهای این کتاب برشمرده­ایم.

کلیدواژه­ها

فیض، وافي، حدیث نگاری، اسناد روایات، متن روایات

مقدمه

کتاب وافي برای کسانی که در علوم اسلامی به تحقیق و مطالعه می‌پردازند، منبعی بزرگ به شمار می­رود، زیرا این کتاب سترگ در بردارنده‌یحدود 000/50 حدیث از معصومین (ع) می­باشد.   

از طرف دیگر توضیح­هایی که فیض در ذیل احادیث با عنوان «بیان­» مطرح نموده است، فهم روایات را حتی برای افراد مبتدی آسان کرده است.

بهره­گیری مؤلف از علوم مختلف از قبیل فقه، عرفان، کلام، لغت، حدیث، اخلاق و ... در این کتاب، آن را به صورت یک دائره المعارف بزرگ شیعی درآورده است.

فیض در هنگام نقل نصوص روایی و نیز سخن بزرگان در شرح احادیث، روح نقد را فراموش نکرده است و به همین جهت مطالعه­ی وافي ما را با روش نقد علمی روایات آشنا می­سازد.

از این‌رو ما شاهد توجه و عنایت علما به این کتاب و نوشتن شرح­ها و حاشیه­ها و مستدرک­هایی بر آن می­باشیم.

لکن با کمال تأسف این کتاب آن­چنان­که در خور و شایسته­ی آن است، در بین مراکز علمی اعم از حوزه­ها و دانشگاه­ها شناخته شده نیست. لذا با عنایت به عظمت علمی فیض و تخصص او در رشته­های مختلف علمی و با توجه به آن­که وافي بزرگ‌ترین و مهم­ترین اثر اوست بلکه شهرت فیض به وافي است، تحقیق در مورد این کتاب از وجوه مختلف لازم و ضروری است.

در این مقاله روش­های حدیث نگاری فیض در وافي بررسی و تبیین شده است. در این بررسی از روش تحلیل متون استفاده شده که عبارت است از «شناخت و برجسته کردن محورها و خطوط اصلی یک متن با هدف فراهم آوردن تحلیلی توصیفی از آن».

نگارنده سعی کرده روش فیض را در تدوین حدیث و نقد اسناد و متون با استفاده از خود وافي استخراج و همراه با مؤلف در کتاب سیر نموده و از خود کتاب نتیجه­گیری نماید. به جهت حجم زیاد کتاب، تنها10 مجلد اول از 26 مجلد آن انتخاب شده که با شناسایی همین بخش، شیوه­ی فیض قابل تبیین است.  

الف: روش فيض در آوردن سند روايات

1. تعريف سند و اهميت آن

حديث داراي دو بخش است: سند و متن.

سند عبارت است از زنجيره­ی راويان كه متن حديث را به معصوم مي‌رساند.

سرّ آن‌که زنجيره­ی حديث را سند مي‌نامند آن است كه در مقام اثبات متن حديث به گفته­ی آن‌ها استناد مي‌شود و سند وسيله­ی اعتماد به متن حديث مي‌باشد. بنابراين كلمه­ی سند از اين جمله گرفته شده كه مي‌گويند: «فلانٌ سندٌ = فلاني قابل اعتماد است».

قبل از ورود در بحث از شيوه­ی فيض در اسناد روايات، ذكر يك نكته را لازم مي‌دانم:

علمای متأخر روايت را از نظر سند به چهار دسته تقسيم كرده‌اند:

1) صحيح و آن روايتي است كه همه‌یافراد سند موثق و امامي مذهب بوده و تمام افراد سند به صورت متصل تا معصوم ذكر شوند.

2) حسن: خبر متصلي است كه تمام سلسله­ی سند امامي مذهب و ممدوح باشند ولي تنصيص بر عدالت هر يك نشده باشد يا بعضي ممدوح و بقيه ثقه‌اند.

3)موثق: خبر متصلي است كه تمام سلسله­ی سند در كتب رجال شيعه مورد توثيق قرار گرفته‌اند و تصريح به وثاقت و راست­گويي آن‌ها شده است گرچه برخي از افراد سند غير امامي مذهب باشند.

4) ضعيف: روايتي است كه شروط يكي از اقسام نامبرده (صحيح، حسن و موثق) را دارا نباشد.

ضعيف خود داراي اقسامي است كه موقوف، مقطوع، معضل، مرسل و منقطع برخي از اقسام آن را شامل مي‌شود. قابل ذکر است که فيض در مقدمه­ی وافي اين تقسيم‌بندي را رد نموده و تقسيم‌بندي قدما را مي‌پذيرد. قدماي اصحاب، احاديث را به دو دسته تقسيم مي‌كردند:

1) صحيح و آن روايتي بود كه همراه با قرائن و شواهدي است كه موجب اعتماد به آن مي‌شود.

2) غير صحيح: روايتي كه همراه با قرائن و شواهد نباشد.

و چون فيض روايات كتب اربعه را طبق نظريه‌یقدما محفوف به قرائن مي‌داند و به گفته­ی مؤلفان آن‌ها در مقدّمه­ی1 اين كتب اعتماد كرده است و آن‌ها را صحيح مي‌شمرد، لذا تمام روايات كتب اربعه را نقل كرده است هر چند به نظر متأخرين از قبيل صحيح نباشد.

بنابراين نقل روايات مقطوع يا منقطع يا مرسل يا مرفوع2 و امثال آن‌ها كه به اصطلاح متأخران از اقسام ضعيف شمرده مي‌شوند، به نظر فيض مانعي ندارد، زيرا در كتب اربعه وارد شده و محفوف به قرائن است.3

البته عمده­­­­­ی روايات موجود در وافي مسند است واين امر خود از امتيازهاي اين كتاب مي‌باشد بلكه فيض خدمت‌هاي قابل تقديري به اسناد روايات كرده است كه مي‌تواند حتي براي متأخران مورد استفاده قرار گيرد كه به زودي به آن خواهيم پرداخت.

2. روش فيض در آوردن سند

فيض سعي دارد سند روايت را به همان‌گونه که در كتاب مأخذ يافته است، نقل كند گرچه براي برخي از افراد سند اصطلاح خاصي قرار داده است.

امور ذيل از ويژگي‌هاي روش وي در آوردن سند محسوب مي‌شود:

1) هرگاه دو روايت داراي متن كاملاً يكسان باشند ولي از دو معصوم نقل شده باشد، هر دو روايت را با متن و سند جداگانه ذكر مي‌كند.4

2) هرگاه متن چند روايت يكسان باشد و از يك معصوم در كتب اربعه با سندهاي متفاوت نقل شده باشد، اين‌جا گاه تنها به ذكر يك سند با متن آن مي‌پردازد و روايت دوم را نمي‌آورد5 ولي گاه هر دو سند را با هر دو متن جداگانه ذكر مي‌كند.6

گاهي نيز سندها را اول بار ذكر مي‌كند و آن‌گاه يك متن را در آخر براي همه‌ی اين اسناد نقل مي‌كند.7 در برخي از موارد روايتي كه داراي چند سند است، يك سند را در يك باب و سند ديگر را در باب ديگر آورده است لكن براي تقويت سند اشاره مي‌كند كه اين روايت داراي سند يا اسناد ديگري است كه ما آن را در فلان باب (با تعيين محل آن) آورده‌ايم8 يا مي‌آوريم.9

3) هرگاه سند دو روايت كاملاً يكسان باشد خواه در متن با هم تفاوت داشته باشند يا نه، فيض پس از نقل سند اول و متن آن، با تعبير «بهذا الاسناد» سند دوم را حذف مي‌كند و بدين‌گونه به اختصار در سند مي‌پردازد.10

به اين نمونه كه فيض از كافي نقل كرده است توجه كنيد:

«العده عن احمد عن الحسين عن اخيه الحسن عن سماعه عن ابي عبد اللّه (ع) قال: سألته عن الزكوه هل تصلح لصاحب الدار و الخادم؟...»

بهذا الاسنادعن ابي عبد اللّه (ع) قال: «قد تحلّ الزكوه لصاحب...»11

در كافي اين دو روايت هر دو به صورت مسند با ذكر تمام افراد سند آمده است.12 البته فیض در برخي از موارد رواياتي را به صورت مرسل نقل كرده است ولي وعده مي‌دهد كه آن را به صورت مسند در محل مناسب خود بياورد.13

4) چون فيض روايات را از كتب اربعه جمع‌آوري كرده است، هرگاه بخشي از سند يك روايت در اين كتاب‌ها مشترك باشد از تكرار بخش مشترك پرهيز مي‌نمايد و اين مسئله در موارد فراواني از وافي14 به چشم مي‌خورد.

نمونه: (الكافي: 3/559) محمد عن احمد؛

(التهذيب: 4/95) ابن محبوب عن احمد؛

(الفقيه: 2/32) محمد بن الخالد البرقي قال كتبت الي ابي جعفر الثاني (ع).15

اين سند در كافي چنين است: محمد بن يحيي عن احمد بن محمد عن محمد بن الخالد البرقي قال كتبت الي ابي جعفر الثاني (ع).

و در تهذيب چنين آمده است: محمد بن علي بن محبوب عن احمد بن محمد عن البرقي عن ابي جعفر الثاني (ع).

5) گاهي نيز فيض روايتي را از كتب اربعه بدون سند نقل مي‌كند. سپس حواله مي‌دهد كه سند آن را در جاي ديگر خواهد آورد.16

3. تكميل اسناد ناقص و يافتن اسناد مرسل

از جمله خدمات فيض به حديث آن است كه ما برخي از روايات را در كتب اربعه بدون سند و يا با سند ناقص يا سند غير معتبر مي‌بينيم. اين مسئله براي متأخرين كه اصرار بر اعتبار سند دارند مشكل ايجاد مي‌كند. فيض با استفاده از كتب اربعه يا كتب روايي ديگر، سند آن را تكميل و يا قابل اعتبار نموده است.

اين مسئله در مورد روايات من لايحضره الفقيه بسيار اهميت دارد، زيرا صدوق در بسياري از موارد، سند روايت را نقل نكرده و آن را به صورت «روي» يا «في روايه» يا «سئل المعصوم» آورده است و يا تنها به ذكر آخرين راوي و صحابي معصوم (ع) اكتفاء نموده ولي در مشيخه نيز سند خود را به او نقل نكرده و يا آن‌که مضمون روايتي رابه قلم خود و به صورت فتوي نقل كرده است بدون آن‌که آن را به معصوم نسبت دهد.

البته خود  صدوق در بسياري از اين موارد، سند آن را در جاي ديگري از الفقيه يا كتاب‌هاي ديگرش آورده است. به عنوان نمونه در جريان تغيير قبله داستان مفصلي را ذكر نموده و سپس اشاره مي‌كند كه اين داستان را در اين‌جا بدون سند ولي در جاي ديگر آن را به صورت حديث مسند آورده‌ام.17

به هر حال براي شخصي كه رواياتي را بدون سند يا با سند ناقص و غير معتبر در جايي از كتب اربعه مي‌بيند ولي از اسناد كامل آن در جاي ديگر بي‌خبر است اين روايات قابل اعتبار نخواهد بود.

فيض در اين ميدان قدم گذاشته و سندها را كنار هم جمع كرده است و اين امر سبب شده كه سندهاي اين روايات كامل يا قابل اعتبار گردد.

نمونه‌ها:

الف) مواردي ‌كه ‌در الفقيه به ‌صورت «سئل‌المعصوم» آمده ‌‌و در وافي‌ مسند است:

وافي: 6/501 = (الفقيه: 1/22، ش 36)؛ وافي: 6/106 = (الفقيه: 1/27، ش50 و 1/25، ش 44)؛ وافي: 6/108 = (الفقيه: 1/25، ش 45)؛ وافي: 6/120 = (الفقيه: 1/28، ش 58)؛ وافي: 6/124 = (الفقيه: 1/31، ش 60)؛ وافي: 6/125 = (الفقيه: 1/27، ش 51)؛ وافي: 6/142 = (الفقيه: 1/68، ش 157)؛ وافي 7/392 = (الفقيه: 1/251، ش 766).

ب) مواردي ‌كه ‌در الفقيه به‌ صورت «روي» يا «في‌ روايه» آمده‌ ‌و در وافي ‌مسند است:

وافي: 6/365 = (الفقيه: 1/33، ش 66)؛ وافي: 6/366 = (الفقيه: 1/50، ش 103)؛ وافي: 6/663 = (الفقيه: 1/130، ش 335)؛ وافي: 6/664 = (الفقيه: 1/131، ش 40 ـ 339)؛ وافي: 6/673 = (الفقيه: 1/54، ش 9 ـ 118)؛ وافي: 7/299 = (الفقيه: 1/286، ش 1300)؛ وافي: 7/514 = (الفقيه: 1/374، ش 1088)؛ وافي: 7/279 = (الفقيه 1/142، ش 658)؛ وافي: 1/1 ـ880 = (الفقيه: 1/317، ش941).

ج) مواردي ‌كه ‌در الفقيه به ‌صورت «قال ‌المعصوم» بدون ‌هيچ ‌سندي آمده ‌و در وافي ‌مسند است:

وافي: 7 / 384 = (الفقيه: 1/249، ش 758)؛ وافي: 7/493 = (الفقيه: 1/236، ش 707)؛ وافي: 7/507 = (الفقيه: 1/237، ش 715)؛ وافي: 7/509 = (الفقيه: 1/237، ش 716)؛ وافي: 7/510 = (الفقيه: 1/233، ش 700)؛ وافي: 7/511 = (الفقيه: 1/237، ش 713)؛ وافي: 7/513 = (الفقيه: 1/233، ش 702)؛ وافي: 7/514 = (الفقيه: 1/233، ش 701)؛ وافي: 8/635 = (الفقيه: 1/302، ش 916)؛ وافي: 8/772 = (الفقيه: 1/402، ش 1191)؛ وافي: 8/787 = (الفقيه: 1/320، ش 946) و موارد فراوان ديگري كه تنها به ذكر جلد و صفحه از وافي اكتفا مي‌كنيم: وافي: 8/792 و 793 و 797 و 808 و 827 و 827 و 841 و 891 و 985 و 1025 و 1040.

د) مواردي ‌كه ‌در الفقيه متن يا مضمون روايت به صورت فتوا نقل شده ‌است:

فيض سند و متن اين روايت را نقل مي‌كند.18

نمونه‌ها:

وافي: 7/339 = (الفقيه: 1/486)؛ وافي: 7/438 = (الفقيه: 1/259، ش 797)؛ وافي: 7/459 = (الفقيه: 1/246، ذيل ش 743)؛ وافي: 8/665 = (الفقيه: 1/495، ش 1424)؛ وافي: 8/815 = (الفقيه: 1/452، ذيل ش 1312)؛ وافي 8/1165 = (الفقيه: 1/375)؛ وافي: 9/1308 = (الفقيه: 2/168، ش 2038)؛ وافي: 9/1352 = (الفقيه: 1/526، ذيل ش 326)؛ وافي: 9/8 ـ 1597 = (الفقيه: 1/5 ـ 494، ش 1423)

هـ) تكميل سند صدوق با آوردن نام راوي

در برخي از رواياتفقيه نيز نام صحابي آورده شده است ولي صدوق در مشيخه طريق خود را به او نقل نكرده است و لذا مرسل مي‌باشد. فيض در وافي با ذكر سند اين روايت از كتب ديگر، سند آن را متصل كرده است. به عنوان نمونه در الفقيه از هلقام بن ابي هلقام روايت نقل شده است ولي در مشيخه الفقيه نامي از طريق صدوق به وي نيست، لكن فيض اين روايت را با سند متصل آورده است (وافي، ج 8، ص 808).

و) تعيين اسم معصوم در روايات مضمره

برخي از روايات در يكي از كتب اربعه به صورت مضمره آمده و نام معصوم در آن مشخص نشده است. فيض با استفاده از كتاب ديگري آن را از حالت اضمار خارج مي‌كند.

نمونه‌ها:وافي، 7 / 481 و 491 و 505 ـ 8/ 1111.

ناگفته نماند كه تصحيح اسناد مرسل و يا اتصال دادن سندهاي مقطوع و اعتبار اسناد غير معتبر در وافي، اختصاص به روايات الفقيه ندارد بلكه گاهي روايتي در يكي ديگر از كتب اربعه، بي‌سند يا با سند غير معتبر مي‌يابيم ولي در وافي آن را با سند يا با سند معتبر مي‌بينيم.19

نمونه‌ها:

1. روايتي را با سند از كافي نقل مي‌كند: «محمد بن ابي عبد اللّه رفعه الي ابي هاشم الجعفري قال كنت عند ابي جعفر الثاني (ع) ...».

اين روايت به ظاهر مرفوعه مي‌نمايد لكن فيض با استفاده از توحيد صدوق واسطه­ی بين محمد بن ابي عبد اللّه و ابي هاشم را يافته است. نام او محمد بن بشر است. بنابراين، روايت از حالت رفع خارج مي‌گردد.20

2. روايتي در كافي21 به صورت مرفوعه با اين سند آمده است:

«ابومحمد القاسم بن العلماء رفعه عن عبد العزيز بن مسلم قال: كنا مع الرضا».

فيض مي‌فرمايد: صدوق در كمال الدين دو سند متصل براي اين روايت نقل كرده است، بنابراين اين روايت مرفوعه نيست.22

3. در كافي روايتي با اين سند آمده است:

«محمد بن ابي عبد اللّه عن محمد بن اسماعيل عن الحسين بن الحسن عن بكر بن صالح عن الحسن بن سعيد عن ابي مغيره».

فيض مي‌فرمايد: در توحيد صدوق همين روايت با همين سند آمده است لكن بعد از حسين بن الحسن، عن صالح بن ابي حماد عن بكر بن صالح دارد. ظاهراً «صالح» از نسخه‌هاي كافي ساقط شده است.23

4. روايتي در كافي24 با اين سند آمده است: «حسين بن محمد عن المعلي بن محمد عن محمد بن علي قال اخبرني سماعه...».25

فيض مي‌فرمايد: سند بخشي از اين خبر كه در كتاب مطاعم و مشارب خواهد آمد به شرح ذيل مي‌باشد: «حسين بن محمد عن المعلي بن محمد عن محمد بن علي الهمداني عن علي بن عبد اللّه الحناط عن سماعه».

5. روايتي را از كافي26 با اين سند نقل مي‌كند: «العده عن سهل عن السراد عمن ذكره قال انقطع شسع نعل ابي عبداللّه (ع)».

اين روايت به ظاهر منقطع مي‌باشد ولي فيض با استفاده از همان كتاب كافي، فرد بعد از «سراد» را مشخص مي‌كند كه همانا «يعقوب السراج» است،27 زيرا همين روايت در جاي ديگر از كافي28 با سند: «العده عن احمد عن السراد عن يعقوب السراج»، آمده است.

در سه روايت فوق، سندها اتصال نداشت و فيض آن‌ها را متصلاً نقل كرد.

6. در كافي روايتي از امام رضا (ع) در مورد صفات و اسمای الهي به صورت مرسل نقل شده است و خود كليني به ارسال و عدم اتصال سند تصريح مي‌كند: «علي بن محمد مرسلاً عن ابي الحسن الرضا (ع)».29

فيض مي‌فرمايد: سند اين روايت در عيون اخبار الرضا و توحيد از تأليفات  صدوق بدين صورت آمده است:

احمد بن محمد بن عمران الدّقاق عن محمد عن يعقوب الكليني عن علي بن محمد المعروف بعلان عن محمد بن عيسي عن الحسين بن خالد عن ابي الحسن الرضا.

بنابراين روايت از حالت ارسال خارج مي‌شود.30

در اين‌جا مناسب است كه به اين نكته اشاره شود که برخي از بزرگان در باره‌یمرسلات صدوق در الفقيه معتقدند كه هرجا صدوق روايتي را به معصوم نسبت داده است و به صورت «قال المعصوم» آورده حجت است ولي هرجا به صورت «روي» يا «في روايه» آورده حجت نیست.

در مقام بحث چنين استدلال مي‌كنند كه صدوق فردي مطلع از حديث و با تقواي علمي است و چنين شخصيتي اگر روايتي را به معصوم نسبت دهد حتماً سند صحيح آن را ديده است. در مواردي كه روايت را با «قال المعصوم» شروع مي‌كند اين انتساب روشن است ولي در مواردي كه تعبير صدوق «روي» يا «في روايه» باشد، صدوق صريحاً متن روايت را به معصوم نسبت نمي‌دهد. شايد صدوق در اين موارد سندي براي روايت نداشته است.

به نظر ما اين نظريه صحيح نيست چنان‌چه از ما قبل روشن شد. در مواردي كه صدوق با لفظ «روي» يا «في روايه» روايتي را نقل كرده سند داشته است و فيض اين مطلب را در وافي اثبات كرده است. البته مدعي نيستيم كه در تمام اين‌گونه موارد، فيض سند آن را پيدا كرده است. اين امر احتياج به تتبع بيشتر دارد.

ز) خدمت‌هاي ديگر فيض به اسناد روايات

علاوه بر پيدا كردن سند براي روايات مرسل يا تصحيح اسناد، فيض خدمات ديگري نيز در وافي در باره‌ی اسناد انجام داده است كه عبارتند از:

ـ معرفي برخي از افراد غير معروف در اسناد

نمونه‌ها:

احاديثي را از كافي با سند ذيل آورده است:

1. «علي بن محمد عن سهل عن عمرو بن عثمان عن المفضل بن صالح عن سعد بن طريف عن الاصبغ بن نباته عن علي (ع) ...». فيض مي‌فرمايد: علي بن محمد همان ابوالحسن علي بن محمد بن ابراهيم بن ابان رازي كليني معروف به «علان» مي‌باشد.31 نامبرده از مشايخ كليني است.

2. «علي ‌بن‌ محمد بن ‌عبداللّه‌ عن ‌ابراهيم ‌بن ‌اسحاق الاحمر عن ‌الديلمي ‌عن ‌ابيه ‌قال: قلت ‌لابي­‌عبداللّه (ع)». فيض مي‌فرمايد: علي بن محمد بن عبداللّه همان «ابن اذينه» است و از مشايخ كليني است ولي احتمال دارد كه ابن عمران برقي باشد.32

3. «علي عن ابيه عن القاسم بن محمد الاصبهاني عن المنقري عن سفيان بن عيينه عن مسعر بن كدام قال سمعت ابا جعفر (ع)».

فيض مي‌فرمايد: مسعر با كسر ميم يا فتح آن و فتح عين، شيخ سفيانَين (سفيان ثوري و سفيان بن عيينه) است و كِدام به كسر كاف و دال مهمله مي‌باشد.33

4. «علي بن ابراهيم عن محمد بن عيسي عن يونس عن داود بن فرقد عمن حدثه عن ابن شبرمه قال: ماذكرت حديثاً عن جعفر بن محمد (ع) ...».

فيض مي‌فرمايد: ابن شبرمه همانا عبداللّه بن شَبرمه به فتح شين (و گاهي به كسر شين هم خوانده مي‌شود) و ضم راء از اهالي كوفه است كه از طرف منصور دوانيقي به عنوان قاضي بر كوفه انتخاب شده بود.34

5. «علي عن ابيه عن الحسن بن علي عن اليعقوبي عن بعض اصحابنا عن عبد الاعلي مولي آل سام عن ابي عبد اللّه (ع)».

فيض مي‌فرمايد: علامه حلي در ايضاح الاشتباه35 و نيز فاضل استرآبادي، داود بن علي هاشمي را در حرف ياء، ثبت كرده‌اند؛ يعني او را يعقوبي ناميده‌اند ولي پدرم (شاه مرتضي كاشاني) به نقل از خطّ شهيد ثاني ضبط صحيح آن را با باء مي‌داند. «بعقوب» روستايي از روستاهاي بغداد است و داود از اهالي آن منطقه است. به هر حال داود فرد ثقه‌اي است.36

 6. «العدّه عن البرقي عن محمد بن علي عن عبدالرحمن بن محمد بن ابي هاشم عن‌ محمد بن محسن ...».

فيض مي‌فرمايد: محمد بن علي همان محمد بن علي كوفي ابو سُمينه الصيرفي است چنان­که  صدوق در كتاب توحيد در سند همين حديث او را معين كرده است.37

7. «محمد بن ابي عبداللّه عن محمد بن اسماعيل عن حسين بن الحسن عن بكر بن صالح عن الحسن بن سعيد قال: ...».

فيض مي‌فرمايد: مراد از محمد بن اسماعيل همانا محمد بن اسماعيل برمكي صاحب صومعه است چنان­که از سخن صدوق برمي‌آيد.38

نمونه‌هاي ديگري از معرفي افراد سند: وافي: ج1، ص 94 و 40ـ 239 و 257 و 400؛ ج 4، ص 297.

ـ ضبط صحيح اسامي راوي‌ها

نمونه‌هاي آن را اخيراً در شماره 4، 5 و 6 ديديم.39

فیض نه تنها به ضبط اسامي روايت اهميت مي‌دهد بلكه حتي افراد ديگري كه در روايت از آن‌ها نام برده شده است، هر چند راوي نيستند، فيض سعي دارد كه ضبط صحيح اسامي آن‌ها را بيان كند.

نمونه‌ها:

ج 1، ص 435 و7 ـ 436؛ ج 6، ص 156 ؛ ج 8، ص 1021.

ـ معرفي معصوم در مواردي كه با كنيه يا لقب يا كنايه آمده است

نمونه‌ها:

1. «علي عن محمد بن عيسي عن التميمي قال سألت اباجعفر (ع) ...».

فيض مي‌فرمايد: مراد از ابي جعفر، امام جواد (ع) است.40

2. «محمد بن الحسن عن عبداللّه بن الحسن العلوي و علي بن ابراهيم عن المختار بن محمد بن المختار الهمداني جميعاً عن الفتح بن يزيد عن ابي الحسن (ع)».

فيض توضيح مي‌دهد كه مراد از ابي الحسن، امام هادي (ع) است، زيرا شيخ طوسي، فتح بن يزيد را از اصحاب امام هادي شمرده است ولي احتمال مي‌رود كه مراد از ابي الحسن، امام رضا (ع) باشد، زيرا گاهي فتح بن يزيد از امام هشتم نيز روايت نقل مي‌كند.41

3. در روايت ديگري از فتح بن يزيد آمده است: «ضمّني و ابا الحسن (ع)».

فيض مي‌فرمايد: در اين­جا مراد از ابا الحسن امام رضا (ع) است چنان­که از عيون اخبار الرضا استفاده مي‌شود.42

4. «علي بن محمد و محمد بن الحسن عن سهل عن ابراهيم محمد الهمداني قال كتبت الي الرجل (ع) ...».

فيض مصداق «الرجل» در روايت را ابوالحسن الثالث ]امام هادي (ع)[مي‌داند.43

نمونه‌هاي ديگر:

ج 1، ص110؛ ج 3، ص663 و 831؛ ج 5، ص 702؛ ج 6، ص 30ـ629 و650.

در برخي از روايات هيچ نامي از معصوم ذكر نشده و به اصطلاح روايت مقطوع مي‌باشد.44 فيض با استفاده از كتب ديگر اسم معصوم را مشخص مي‌كند.45

ـ تصحيح تصحيف‌هاي موجود در اسناد روايات

در سند برخي روايات تصحيف‌هايي رخ داده است؛ مثلاً نام فردي به جاي فرد ديگر آمده يا كلمه‌اي به مشابه خود تغيير يافته­است. فيض با وسعت اطلاعات رجالي خود، اين اغلاط را مورد دقت قرار داده و سند صحيح را بيان مي‌كند.

نمونه‌ها:

1. شيخ در تهذيب روايتي را با اين سند نقل كرده است: «محمد بن احمد عن احمد بن الحسن عن عمرو بن سعيد عن مصدق بن صدقه عن عمّار الساباطي»،46 سپس در حديث بعد مي‌گويد: «و بهذا الاسناد عن اسحاق بن عمار عن ابي عبداللّه (ع)».47

ظاهر سخن شيخ آن است كه سند روايت دوم چنين باشد: «محمد بن احمد عن احمد بن الحسن عن عمرو بن سعيد عن مصدق بن صدقه عن اسحاق بن عمار».

در حالي­كه چنين نيست؛ شيخ خود در كتاب استبصار48 سند صحيح روايت دوم را چنين آورده است: «محمد بن احمد بن يحيي عن احمد بن الحسن بن علي بن فضال عن عمرو بن سعيد المدائني عن مصدقه بن صدقه عن عمار بن موسي عن ابي عبد اللّه (ع)».

خلاصه راوي متصل به معصوم عمار بن موسي ساباطي است ولي شيخ در تهذيب اشتباهاً به جاي او اسحاق بن عمار آورده است.

لذا با آن‌که دأب فيض بر نقل از تهذيب است و از استبصار به ندرت نقل مي‌كند (زيرا هر دو از يك مؤلف است و نقل‌ها يكي است) لکن در اين­جا سند روايت دوم را از استبصار مي‌آورد و اشتباه سند در تهذيب را گوشزد مي‌كند.49

2. روايتي در تهذيب با اين سند آمده است: «الصفّار عن محمد بن عيسي عن سليمان بن جعفر المروزي قال:».

فيض مي‌فرمايد: جعفر غلط است و صحيح آن حفص است. اين مطلب از تتبع در اسناد روايات به دست مي‌آيد، گويا حفص به جعفر تصحيف يافته است.50

3. در سند روايتي چنين مي‌بينيم: «صالح بن عقبه عن عبد اللّه بن محمد الجعفي قال سمعت ابا جعفر (ع) يقول:».

فيض مي‌فرمايد: در برخي از نسخه‌ها به جاي ابا جعفر، ابا عبداللّه آمده است و ظاهراً همين نسخه صحيح باشد، زيرا عبداللّه بن محمد الجعفي از اصحاب امام صادق (ع) شمرده شده است.51

4. فیض روايتي از كافي با سند ذيل نقل مي‌كند: «احمد بن محمد بن احمد عن علي بن الحسن التيمي عن محمد بن عبد اللّه عن زراره ...».

فيض مي‌فرمايد: در تمام نسخه‌هاي كافي كه به دست ما رسيده سند به همين سبك نقل شده است ولي دو تصحيف در آن رخ داده و سند صحيح چنين مي‌باشد: «احمد عن محمد بن احمد عن علي بن الحسن التيمي عن محمد بن عبداللّه بن زراره».

خلاصه در اول سند به جاي عن، بن آمده و در آخر سند به جاي بن، عن آمده است.52

گاهي نيز فيض اشاره به غلط بودن سند مي‌نمايد ولي خود به اصلاح آن نمي‌پردازد و تصحيح را بر عهده خواننده مي‌گذارد.53

موارد ديگر از تصحيح اسناد را در ج 7، ص 145 و 212 و 285 و 60ـ259 و ج 9، ص 143 و ج 10، ص 9ـ 168 مي‌بينيم. 

ـ اشاره به تواتر برخي از روايات بي‌سند

برخي از روايات بدون هيچ‌گونه سندي در جوامع روايي نقل شده‌اند كه به ظاهر مرسل مي‌نمايد لكن فيض مي‌فرمايد عدم ذكر سند از باب آن است كه روايت از متواترات به حساب مي‌آيد و احتياجي به ذكر سند ندارد.54

ـ به شهرت رساندن برخي از روايات

با اطلاعاتي كه فيض از كتب روايي مختلف دارد و تتبعي كه در اسناد روايات نموده است، گاهي يك روايت را با چندين سند مختلف نقل مي‌كند يا اشاره مي‌كند كه سندهاي ديگري هم دارد و همين امر سبب شهرت روايي آن مي‌شود.

نمونه‌ها:

ج 1، ص 435؛ ج 2، ص 115 و 233 و با آن‌که مبناي فيض بر نقل از كتب اربعه است، گاهي براي تقويت اسناد يك روايت، اسناد و يا مصادر آن را از غير كتب اربعه نقل مي‌كند.55

ـ معرفي افرادي كه نام آن‌ها در متن روايات آمده است

برخي از افراد نام آن‌ها در متن روايات آمده است، گاهي فيض به شرح زندگاني آن‌ها پرداخته است.

نمونه­ها:

در روايتي آمده است كه یحيي بن امّ الطويل مردم را از سب امام علي بر حذر مي‌داشت.56 فيض مي‌فرمايد:

«يحيي از اصحاب نزديك و حواريون امام علي بن الحسين شمرده مي‌شود. در آغاز امامت حضرت تنها 5 نفر ياور براي ايشان وجود داشت كه يكي از آن‌ها يحيي بود. امام باقر از وي تمجيد كرده است. حجاج او را طلب نمود و از او خواست كه امام علي را لعن كند ولي يحيي نپذيرفت. حجاج دستور داد دست و پاي او را قطع كنند و به شهادت برسانند».57

موارد ديگر: ج 1، ص 361 و 363؛ ج 2، ص 29 و 169 و 393؛ ج 3، ص 584 و 609 و 617 و 625 و 663 و 847 و 898 و 910؛ ج 4، ص 156 و 702 و 213 و 215؛ ج 5، ص 699 و 731؛ ج 6، ص 156 و 286 و 403؛ ج 7، ص 261.

4. شيوه­ی فيض در نقل روايات از كتب اربعه

در هنگام نقل سند از كتب اربعه، سعي فيض آن است كه اول سند كافي را نقل كند بعد سند تهذيب يا فقيه را و اين امر به جهت تقدم كافي بر فقيه و تهذيبين است. اين مسئله در موارد فراواني از وافي قابل رؤيت است. بعد از كافي معمولا روايات تهذيب را مي‌آورد و سپس روايت فقيه را، زيرا در تهذيبين سند به نحو كامل‌تري نقل شده است.

نمونه‌ها:

ج 1، ص 196 و 197 و 285 و 290 و 511؛ ج 2، ص 191 و 241 و 235 و 329؛ ج 10، ص 151 و152 و 160 و 165 و 167 و 017 و 173 و 179 و 187 و 194 و 196 و 199 و 256 و 264.

گاهي هم روايت فقيه را بر تهذيب مقدم داشته است، زيرا فقيه تقدم زماني بر تهذيب دارد58 بلكه برخي گفته‌اند كه شيوه­ی فيض آن است كه رمز فقيه را قبل از تهذيب بياورد، زيرا از نظر تاريخي فقيه مقدم بر تهذيب است و هرگاه نام تهذيب را بر فقيه مقدم داشته، به جهت سهو و اشتباه است.59

البته اگر چند نفر از آخر سند روايتي در تهذيب با افراد سلسله سند در كافي مشترك باشند، اول سند تهذيب را نقل مي‌كند و سپس سند كافي را، زيرا هدف فيض اختصار در سند است.60

و همين مطلب در مورد اسناد فقيه و تهذيب وجود دارد؛ يعني هر جا سند در فقيه به طور كامل نقل شود، آن را بر تهذيب مقدم مي‌دارد اما هر جا بخشي از سند در فقيه آمده ولي در تهذيب به صورت كامل‌تري نقل شده است، اول سند تهذيب را به جهت رعايت اختصار در سند مقدم مي‌دارد.61

ب: روش فيض در آوردن متن روايات و تبويب روايات

1. تعريف متن

متن حديث به آخرين كلامي كه راوي نقل مي‌كند اطلاق مي‌شود و قوام معناي حديث به آن مي‌باشد،62 خواه گفتار معصوم باشد يا حكايت كردار وي.

2. تبويب و ترتيب روايات در وافي بر اساس متون روايات

فيض روايات را بر اساس متن آن‌ها مورد دسته‌بندي قرار داده است و به عبارت ديگر روايات را به صورت موضوعي دسته‌بندي نموده است و در اين ترتيب، كمال دقت را در چينش روايات به كار برده است.

معمولا عناوين باب­ها را از كافي گرفته است؛ يا عين عبارت كافي را در عنوان باب قرار مي‌دهد و يا مشابه تعبير كافي را به كار مي‌برد و به اين مطلب تصريح مي‌كند63 ولي همواره از كافي در انتخاب عناوين پيروي نكرده است بلكه در برخي از موارد عناوين بهتري را براي باب برمي‌گزيند.

در شيوه­ی چينش روايات در يك باب هم در بيشتر موارد به كليني اقتدا كرده است لكن در برخي موارد هم احساس مي‌كند كه فلان روايت مثلا بهتر بود در باب ديگري بيايد و لذا در غير بابي كه در كافي مطرح شده، مي‌آورد. از اين‌جاست كه مي‌بينيم بسياري از روايات كه در كافي در كتاب الروضه64 آمده است، فيض آن‌ها را در باب­هاي مختلف وافي وارد كرده است.

نمونه‌ها :

1. دركافي در كتاب الايمان و الكفر بابي مطرح است با اين عنوان: «باب ان الايمان لايضرّ معه سيئه و الكفر لاينفع معه حسنه».65

ظاهر اين عنوان مي‌رساند كه اگر انسان ايمان داشته باشد، هر گونه گناهي انجام دهد مانعي ندارد. در حالي‌كه مسلما چنين برداشتي مراد كليني نبوده است و لذا خود در همين باب روايتي از امام صادق آورده است كه تصريح دارد: «مؤمن مجاز به انجام گناه نيست».66

به همين جهت فيض عنوان را عوض مي‌كند: «باب ان المؤمن هو الانسان و انه ناج علي ماكان».67

2. در كافي بابي است با عنوان «باب الذنوب»68 ولي رواياتي كه در اين باب آمده، آثار و عواقب گناهان را بيان مي‌كند. فيض عنوان را عوض مي‌كند: «باب غوائل الذنوب و تبعاتها».69

3. گاهي در كافي دو باب مطرح شده است با دو عنوان جدا از هم ولي فيض این دو عنوان را يك­جا و تحت يك باب آورده است.

در كافي «باب السفه»70 داريم كه پنج روايت را در بردارد و «باب السّباب»71 را جداگانه مطرح مي‌كند.

پنج روايت در «باب السّفه» آمده است؛ سه تاي آن در مورد سفاهت است و دو تاي اخير در مورد سب و دشنام.

فيض اين دو عنوان را يك­جا جمع كرده و يك باب را با نام «باب السّفه و السّباب»72 آورده و روايات هر دو باب را در همين باب جمع كرده است، گويا به خواننده مي‌فهماند كه دشنام خود نوعي سفاهت و ناداني است.

4. در روايتي آمده است:

«انقطع شسع نعل ابي عبد اللّه و هو في جنازه فجاءه رجل بشسعه ليناوله فقال: امسك عليك شسعك فان صاحب المصيبه اولي بالصبر عليها».73

مشابه همين مضمون در روايت ديگرآمده است:

«كنا نمشي مع ابي عبد اللّه و هو يريد ان يعزي ذا قرابه له بمولود له فانقطع شسع نعل ابي عبد اللّه فتناول نعله من رجله ثم مشي حافيا فنظر اليه ابن ابي يعفور فخلع نعل نفسه عن رجله و خلع الشسع منها و ناوله ابا عبد اللّه (ع) فاعرض عنه كهيئه المغضب ثم ابي ان يقبله ثم قال: الا ان صاحب المصيبه اولي بالصبر عليها فمشي حافيا حتي دخل علي الرجل الذي اتاه ليعزيه».74

 كليني روايت اول را در «كتاب الروضه» آورده است كه به جمع‌آوري روايات پراكنده اختصاص دارد و روايت دوم را در كتاب «الزي و التجمل»، «باب الاحتذاء» (كفش پوشيدن) نقل كرده است.

فيض اين دو روايت را در «باب الصبر» نقل كرده است و مي‌فرمايد: مراد از مصيبت در اين روايت، مرگ عزيزان نيست بلكه پاره‌شدن بند كفش مي‌باشد كه به صورت يك امر اتفاقي، در تشييع جنازه‌اي رخ داد. امام صادق از ناحيه­ی مرگ عزيزي، عزادار نبود بلكه عزادار، فرد ديگري است، بنابراين محل مناسب براي دو روايت، «باب الصبر» است نه كتاب­هايديگر كه در كافي آمده است.75

5. امام صادق (ع) مي‌فرمايد:«صحبه عشرين سنه قرابه»؛ یعنی «دوستي بیست­ساله نوعي خويشاوندي» است.

 كليني اين روايت را در «كتاب العتق و التدبير» و كتاب را تحت عنوان «بابٌ» آورده است، بي‌آن‌که براي اين باب نامي برگزيند.76

فيض اين روايت را در ابواب «مايجب علي المؤمن من الحقوق» و «باب صله الارحام» آورده است، زيرا امام صادق رفاقت بیست ساله را نوعي خويشاوندي شمرده است.77

6. دو روايت با مضمون ذيل در تهذيب و استبصار آمده است:

1) عن ابي سعيد الخدري: «كان النبي (ص) اذا سافر فرسخا قصّر الصلوه».

2) مكاتبه جعفر بن احمد با معصوم كه در جواب آمده: «كان اميرالمؤمنين (ع) اذا سافر و خرج في سفر قصّر في فرسخ».

 شيخ طوسي اين دو روايت را در بين احاديث حد السفر78 آورده است و لذا مجبور به تأويل شده است، زيرا بنابر فقه شيعه با سفر يك فرسخي نماز قصر نمي‌شود.

حال آن‌که اين دو روايت به حد سفر نظر ندارد بلكه محل شروع قصر را بيان مي‌كند؛ يعني در سفر هشت فرسخي به محض شروع در سفر و خروج از شهر، نماز قصر نمي‌گردد، بلكه بعد از طي يك فرسخ كه حد ترخص است، نماز قصر مي‌شود. لذا فيض اين دو روايت را در باب «متي يشرع المسافر في التقصير» آورده است.79

7. در وافي برخي از باب‌ها مطرح شده كه عنوان تازه دارد و در كتب اربعه نيامده است، هم­چنان­که در كتاب العقل و العلم بابي با عنوان «باب انه لاعلم الاّ مايؤخذ عن اهله» آمده و فيض تصريح مي‌كند كه عنوان آن مخصوص وافي است.80

8. برخي از روايات با چند باب تناسب دارد، لذا آن را در هر دو باب مي‌آورد81 و يا آن‌که آن را در يكي از آن دو باب ذكر كرده و در باب ديگر اشاره مي‌كند كه روايات مناسب ديگري هست كه ما آن را در فلان باب آورده‌ايم، خواننده به آن مراجعه كند.82 البته شرح روايت را در يك­جا مطرح مي‌كند و در موارد ديگر به همان­جا ارجاع مي‌دهد.83

9. برخي از روايات در كتب اربعه به صورت ناقص آمده است و تمام روايت نقل نشده و به عبارت ديگر روايات تقطيع شده است. فيض يا آن را به نحو كامل نقل مي‌كند و يا آدرس نقل كامل را به خواننده مي‌دهد.84

البته خود وافي هم از تقطيع روايت خالي نيست. گاهي بخشي از روايت را كه مورد نظر مؤلف است ذكر كرده، در عين حال اشاره مي‌كند كه اين حديث دنباله‌اي دارد كه آن را در جاي ديگر آورده‌ام.85

10. گرچه بناي فيض در وافي، بر جمع‌آوري روايات كتب اربعه است و معمولا روايات كتب ديگر را به عنوان شرح بر احاديث كتب اربعه آورده ولي در برخي از ابواب، رواياتي يافته كه مناسب باب است و در كتب اربعه نيست. در اين‌گونه موارد آن‌ها را به عنوان مكملي براي باب مي‌آورد.

مثلا در «باب الاشاره و النص علي صاحب الزمان صلوات اللّه عليه» مي‌فرمايد:«و مما يناسب ذكره في هذا الباب ما رواه الشيخ الصدوق ره في كتاب كمال الدين».

آن­گاه چهار روايت از اين كتاب آورده است.86 شبيه‌ همين ‌سخن ‌را در «باب‌الغييه» آورده ‌و هشت ‌روايت از كمال الدین به عنوان متمم باب نقل ‌كرده ‌است.87

3. شيوه­ی فيض در نقل روايات با متن‌هاي مشابه با هم

مي‌توان شيوه­ی فيض را در نقل متن به امور ذيل دسته بندي كرد:

1.3. هرگاه لفظ متن در دو روايت يكسان و واحد باشد و يا در الفاظ متن كمي تفاوت دارند ولي نه در حدي كه در معني تأثير گذارد، فيض هر دو سند را ذكر و به يك متن اكتفا مي‌نمايد.

در اين­جا به دو شيوه عمل كرده است:

الف: سند روايت اول + متن روايت

       سند دوم + «الحديث» يا «مثله» يا «الحديث بادني تفاوت»88

البته مواردي نيز در وافي مي‌بينيم كه در متن دو روايت تفاوت اندكي وجود دارد، هر چند با يك يا چند كلمه یا چند جمله. فيض هر دو متن را آورده، شايد فيض احتمال داده است كه همين كلمه يا جمله‌ها در معني تغيير ايجاد كند.89

ب: سند روايت اول

    سند روايت دوم + متن

يعني اول هر دو سند را ذكر كرده و سپس متن واحدي براي هر دو می‌آورد.90

2.3. هرگاه الفاظ با هم فرق داشته باشند ولو معناي دو روايت يكي باشد، هر دو متن را آورده است. اين مطلب در اكثر باب­هاي وافي قابل مشاهده است.

 

4. تصحيح متن در وافي

يكي از خدمت‌هاي بزرگ فيض به احاديث را مي‌توان تصحيح متون آن‌ها دانست. فيض از آن­جا كه نسخه‌هاي مختلف كتب اربعه را در دست داشته و داراي تتبع كامل در موارد ورود روايت در كتب اربعه و غير آن‌ها بوده است، سعي كرده است در مواردي كه روايتي به غلط نقل شده و يا برخي از الفاظ متن آن به مشابه خود تغيير و تصحيف يافته است، آن‌ها را به نحو صحيح نقل كند و موارد اشتباه در نقل يا تصحيف را متذكر شود حتي گاهي برخي از نسخه‌ها را به جهت كثرت غلط نقل نمي‌كند و تنها به انتخاب نسخه­ی صحيح مي‌پردازد.

اين خدمت فيض ناشي از در دست داشتن نسخه‌هاي مختلف و به ويژه نسخه‌هاي اصل91 از كتب اربعه است.

استاد محمد هادي معرفت (ره) بر اين مسئله تأكيد داشته و مي‌فرمود:«هر كس بخواهد با نسخه‌هاي اصل كتب اربعه آشنا شود بايد به وافي فيض مراجعه كند».92

علامه­ی محقق ابوالحسن شعرانی از ميان كتب روايي، وافي را برگزيده و روي آن كار كرده و بر آن حاشيه زده است. ايشان انگيزه­ی خود را در انتخاب وافي چنين بيان مي‌كند:

«جمعي از علمای متأخر درصدد جمع‌آوري تمام روايات كتب اربعه برآمده‌اند. در اين ميان دو كتاب وافي و وسائل مشهور گشته‌اند. وافي دراين ميان داراي امتيازاتي ويژه است، از جمله: آوردن اصول و فروع، عدم تقطيع روايات، شرح و توضيح روايات و از همه مهم­تر «صحّت نسخه» است كه در اين باب، وافي داراي اهميت ويژه‌اي است، لكن وسائل اين امتيازها و به ويژه صحّت نسخه و دقت در نقل ندارند. از اين‌رو اطميناني به درستي نسخه‌هاي موجود در وسائل نيست و فرد محقق چاره‌اي جز مراجعه به منابع وسائل ندارد. البته در اين صورت نيازي به خود وسائل پيدا نخواهد كرد.»93

اين­كه فيض به نسخه‌هاي مختلف از كتب اربعه دسترسي داشته است از موارد مختلفي از وافي استفاده مي‌شود. تنها در جلد اول كه معمولا از كافي نقل مي‌كند در حدود پنجاه مورد به اختلاف نسخه اشاره مي‌كند.94 در جلدهاي ديگر نيز چنين است.95

  تعبير به «نسخه‌هايي كه ما ديديم»،96 «در نسخه‌هاي قابل اعتماد چنين آمده»،97 «در برخي از نسخ چنين است»98 و «در نسخه صحيح چنين است»99 در موارد فراواني از وافي به چشم مي‌خورد.

حال به مواردي از تصحيح متون احاديث دروافي اشاره مي‌كنيم:

1. در نسخه‌هاي كافي موجود، روايتي از امام صادق (ع) نقل شده است كه فرمود:«ان القرآن الذي جاء به جبرئيل الي محمد سبعه عشر الف آيه»100

ظاهر اين روايت به هيچ وجه قابل قبول نيست، زيرا تعداد آيه‌هاي قرآن، بنابر روايت معروف از پيامبر (ص) 6236 آيه مي‌باشد101 و برخي تعداد آن را 6666 شمرده‌اند.102 به همين جهت برخي اين روايت را مستندي براي ادعاي تحريف قرآن يافته‌اند.103

لكن وقتي به وافي مراجعه مي‌كنيم، فيض اين روايت را با عبارت «سبعه آلاف آيه» آورده است104 و حتي نسخه ديگري نيز براي آن نقل نكرده است. عدد سبعه آلاف (هفت هزار) رقمي نزديك به واقع است چون دراين گونه موارد كه غرض بيان عدد دقيق نيست، معمولا با كم كردن يا افزودن، يك رقم مناسب تقريبي ارائه مي‌شود؛105 مانند آن‌که روايت شده كه امام سجاد پس از پدر بزرگوارش چهل سال گريست با اين­كه مي‌دانيم امام پس از پدرش بيش از 35 سال زندگي نكرده بنابراين لفظ «عشر» در تعداد آیات يقينا اشتباه نساخ است. نساخ آن را اضافه كرده‌اند.

جالب آن است كه  محدّث نوري بر فيض مي‌تازد كه چرا اشاره به نسخه «سبعه عشره الف» ننموده است و اين را نوعي خيانت در نقل مي‌شمرد،106 حال آن‌که نقل فيض قابل تحسين است. او از نسخه‌هاي مورد اعتماد نقل كرده و اعتنايي به نسخه‌هاي غير صحيح نداشته است.

2. در مورد ديه­ی انسان، مشهور بين متأخرين آن است كه جاني مختار است يكي از امور ذيل را به عنوان ديه بپردازد: 1. صد شتر 2. هزار دينار 3. ده هزار درهم 4. هزار گوسفند 5. دویست گاو 6. دویست حله (پيراهن).

بسياري از فقها به اين امر فتوا داده‌اند. مستند آن‌ها در مورد امر ششم روايتي است كه از عبدالرحمان بن حجاج در وسائل آمده است:

«عن عبدالرحمن بن حجاج قال سمعت ابن ابي ليلي يقول: كانت الديه في الجاهليه مأه من الابل فاقرّها رسول اللّه (ص)، ثم انه فرض علي اهل البقر مأتي بقره و فرض علي اهل الشاه الف شاه ثنيه107 و علي اهل الذهب الف دينار و علي اهل الورق عشره آلاف درهم و علي اهل اليمن الحلل مأتي حلّه (200 لباس)».108

شیخ حر عاملي روايت را از كافي، فقيه، المقنع، تهذيب و استبصار نقل مي‌كند اما وقتي به سراغ اين كتب مي‌رويم مي‌بينيم كه به جاي «مأتي حلّه» مأه حلّه (يعني صد حلّه) آمده است،109 گرچه در برخي از نسخ تهذيب نیز «مأتي حله» ثبت شده است هم­چنانکه علامه­ی مجلسي به آن اشاره مي‌كند.110

لكن در وافي اين روايت از كافي، فقيه و تهذيب نقل شده است و لفظ «مأه حلّه» مانند مصادر آن ثبت گرديده است.111 از اين­جاست كه برخي معتقدند مراجعه به وسائل بدون درنظر گرفتن منابع آن كافي نيست، زيرا اشتباه در نقل در آن وجود دارد، به علاوه گاهي بر اثر تقطيع روايت معناي آن به روشني معلوم نيست.

ناگفته نماند كه در بحث ديات ششگانه اينكه آيا يكي از آن‌ها اصل است و بقيه را بايد نسبت به آن سنجيد يا نه، بحث است. از كلام علامه ره برمي آيد كه 1000 دينار اصل بوده و بقيه نسبت به آن سنجيده مي‌شود. لذا هنگامي كه 200 حله را مطرح مي‌كند آن را بدون مستند شرعي دانسته و از قاضي ابن براج و ابن زهره نقل مي‌كند كه اگر قاتل بخواهد 200 حله بدهد، هر يك بايد 5 دينار ارزش داشته باشد112 يعني ملاك 1000 دينار است حلّه موضوعيت ندارد. علامه مجلسي نيز اصل در ديه را 1000 دينار مي‌داند.113

اين نكته كه  علامه به آن توجه مي‌دهد بسيار قابل توجه است، زيرا هنگام مقايسه­ی ديات شش­گانه با هم، پنج تاي اول از نظر قيمت نزديك به هم مي‌باشد ولي 200 حله با آن‌ها تفاوت فاحش دارد، در صورتي كه قيمتي براي حله تعيين ننماييم. شايد در حدود یک بیستم ديه‌هاي ديگر باشد و اين تفاوت بزرگي است. به علاوه تعيين تعداد لباس تنها در همين روايت آمده و آن هم سخن ابن ابي ليلي است نه سخن امام صادق (ع).

3. روايتي داريم:«اغذ عالما او متعلما او احب اهل العلم و لا تكن رابعا فتهلك ببغضهم».114

برخي كلمه­ی آخر روايت را «بعضهم» با عين مهمله قرائت و نقل كرده‌اند، لذا در هنگام تبيين مراد از حديث به مشكل برخورد كرده‌اند. فيض مي‌فرمايد: «بغضهم با غين صحيح است كه به معناي دشمني ورزيدن با علماء و دانشمندان از روي حسادت مي‌باشد».115

4. شيخ بهائي در الحبل المتين روايتي را با اين مضمون نقل مي‌كند كه:«آفه العي السئوال» یعنی  «آفت جهالت سؤال كردن است»؛لذا در شرح اين حديث به زحمت افتاده است و چنين معني كرده است كه جاهل گاهي از سئوال كردن ابا دارد و آن را آفت مي‌شمرد. يا چنين معني شود: همان­طور كه آفت اشيا را نابود مي‌كند، سؤال هم جهل را از بين مي‌برد.116

فيض اين حديث را به صورت «ان دواء العي السؤال» یعنی «همانا داروي جهالت سئوال كردن است» نقل كرده است و اضافه مي‌كند: برخي اين حديث را به صورت «آفه العي السئوال» نقل كرده‌اند و در هنگام معنا به زحمت افتاده‌اند. من در هيچ­يك از نسخ چنين نقلي (آفه...) نديدم.117

5. در نهي از تفسير به رأي روايتي داريم كه مي‌فرمايد:«ان الرجل لينتزع الآيه من القرآن يخرّ فيها ابعد ما بين السماء الارض»118

فيض مي‌فرمايد: در برخي از نسخ، «يخرُّ فيها» به «يُحَرِّفها» تصحيف يافته است.119

6. در كافي روايتي از امام صادق (ع) نقل شده است كه فردي از حضرت مي‌پرسد: «اخبرني عن ربك متي  كان و كيف كان؟» حضرت در جواب فرمود: «ان اللّه تبارك و تعالي اين الاین بلا اين و كيف الكيف بلا كيف».120

جواب در اين روايت با سئوال تطابق ندارد، زيرا در سؤال، از زمان سؤال شده است و در جواب از مكان، پاسخ آمده است.

فيض مي‌فرمايد: در عيون اخبار الرضا همين روايت نقل شده و در سؤال، «اين كان» به جاي «متي كان» آمده است و همين نسخه صحيح است، احتمالا نسخه­ی كافي از غلط نسخه برداران است.121

7. برخي از روايات در كتب اربعه آمده است كه به جهت سقوط برخي از الفاظ، متن معناي درستي ندارد. فيض با استفاده از كتب ديگر متن صحيح را ذكر مي‌كند.

نمونه: از امام رضا (ع)در توصيف خداوند آمده است:«هو اللطيف الخبير... لم يلد و لم يولد و لم يكن له كفوا احد لم يعرف الخالق من المخلوق...».122

اين عبارت در توصيف الهي ناقص است، زيرا مي‌گويد خداوند از مخلوق‌هاي خود قابل شناخت نيست. فيض در تصحيح اين متن مي‌فرمايد:

صدوق در كتاب عيون اخبار الرضا و توحيد اين روايت را چنين نقل كرده است:«و لو كان كما يقولون لم يعرف الخالق من المخلوق» که فاعل «يقولون» مشبّهه123 هستند. مراد امام (ع) آن است كه اگر سخن اهل تشبيه درست باشد و خداوند جسم باشد، خالق از مخلوق قابل شناخت نيست و فرقي ندارند، بنابراين بخشي از روايت در كافي افتاده است.

سپس مي‌افزايد: در برخي از نسخه‌هاي كافي آمده است: «و لو كان كما يقول المشبهه لم يعرف الخالق من المخلوق»، پس كليني در نقل روايت گرفتار سهو القلم نگشته و آن را صحيح و كامل نقل كرده است لکن نسخه برداران به سهو و اشتباه افتاده‌اند.124

روايت ديگري از امام صادق (ع) در توصيف الهي آمده است كه باز به جهت اسقاط برخي از الفاظ نامفهوم است. فيض با استفاده از توحيد صدوق متن صحيح را آورده است.125

8. روايتي در كافي با اين عبارت آمده است:

عن ابي عبداللّه (ع) في قول اللّه تعالي: «انه لذكر لك و لقومك و سوف تسئلون»126 فرسول اللّه الذكر و اهل بيته المسئولون و هم اهل الذكر.127

ظاهر اين روايت به هيچ وجه قابل قبول نيست، زيرا اگر مراد از ذكر در اين آيه، پيامبر باشد چگونه با تعبير به «لك» قابل جمع است؟

فيض به اشتباه متن اشاره مي‌كند و مي‌فرمايد: گويا بر اثر سهو راوي يا ناسخ، بخشي از حديث افتاده است يا اين­كه اين حديث در تفسير آيه­ی «فاسئلوا اهل الذكر ان كنتم لاتعلمون»128 وارد شده است. راوي يا ناسخ، اشتباها آن را در تفسير آيه­ی سوره زخرف نقل كرده‌است.129

گواه بر سخن فيض روايتي است كه محمد بن مسلم از امام باقر (ع) در تفسير آيه­ی «فاسئلوا اهل الذكر ان كنتم لاتعلمون» نقل كرده است كه حضرت فرمود: «نحن اهل الذكر و نحن المسئولون».130

9. صدوق در الفقيه131 روايتي از امام صادق (ع) نقل مي‌كند:

«اول من قدم الخطبه علي الصلوه يوم الجمعه عثمان لانه كان اذا صلي لم يقف الناس علي خطبته و تفرقوا و قالوا ما نصنع بمواعظه و هو لايتعظ بها و قد احدث ما احدث فلمّا رأي ذلك قدم الخطبتين علي الصلوه».132

فيض مي‌فرمايد: در تمام نسخه‌هاي الفقيه كه من ديدم، عبارت بالا نقل شده است لكن لفظ يوم الجمعه غلط است و صحيح آن يوم العيد است (راوي آن را اشتباه نقل كرده است). از همين­جا صدوق هم به اشتباه افتاده و آن را در باب نماز جمعه نقل كرده است با اين­كه جاي آن باب نماز عيد است. آن­گاه دو روايت ديگر از كافي و تهذيب نقل مي‌كند كه گواه بر مطلب است.133

در موارد فراوان ديگري فيض به تصحيح متن پرداخته است كه به جهت اختصار از ذكر آن‌ها پرهيز كرده و خوانندگان را به برخي از اين موارد ارجاع مي‌دهيم.

ج 1، ص 65 و 317 و 465 و 483 و 487؛ ج 2، ص 112 و 292 و 371 و 441 و 473 ؛ ج 3، ص 486 و 744 و 823 و 866 و 919 ؛ ج 4، ص 375 ؛ ج 5، ص 545 و 406 و 669؛ ج 6، ص 249 و 431؛ ج 7، ص 22 و 152 و 804؛ ج  8، ص 745 و 3ـ 712 ؛ ج 10، ص 86 .

البته فيض در تصحيح تنها به متن نپرداخته بلكه سند را نيز مورد دقت قرار داده است. قبلا در بحث شيوه نقل سند در وافي موارد تصحيح سند در وافي را آورديم.

نكته­ی مهم در كار فيض آن است كه صرفا به نقل نسخه‌هاي مختلف اكتفا ننموده است بلكه در مواردي كه برخي از نسخه‌ها صحيح و برخي اشتباه است، يا به نقل صحيح اكتفا نموده و اصلا از نسخه­ی اشتباه نامي نبرده است و يا پس از نقل هر دو نسخه، عبارت صحيح را بر مي‌گزيند.

در جلد دوم روايتي را از امام باقر (ع) نقل مي‌كند، سپس مي‌گويد:«و في الفاظ الحديث تصحيفات و تحريفات و الاقرب باساليب الكلام ما ذكرناه» یعنی «در نقل الفاظ حديث اشتباهاتي رخ داده است؛ آن­چه موافق با اسلوب سخن است، هماني است كه ما نقل كرديم».134

خدمت ديگر فيض به روايات، تكميل متن‌هايي است كه به صورت ناقص در كتب اربعه ذكر شده‌اند. در اين بخش نیز، گاهي از كتب اربعه135 و گاهي از غير كتب اربعه كمك مي‌جويد.

پی­نوشت­ها:

1. كلينيوصدوقدرمقدّمه­ی الكافيوالفقيهرواياتاينكتاب­هاراصحيحشمرده‌اند.

2. بهعنواننمونهمواردذيلراذكرمي‌كنيم:

نقلاحاديثمرسلدروافي: ج 2،ص392 و399 ؛ ج 3،ص638 و645 و661 و828 و859  و904 و914 ؛ ج 4،ص81 ؛ ج 5،ص764 و  .785

نقلرواياتمرفوع: ج 3،ص537 ؛ ج 4،ص315 ؛ ج 5،ص929 ؛ ج 6،ص.661

نقلرواياتمقطوع: ج 5،ص.964

3. اخباري‌هاوبسياريازاصولي‌هارواياتكتباربعهراصحيحمي‌دانند. درموردرواياتكافي،استدلالاينگروهبهمقدّمه­ی مؤلّفاستكهازآنبرمی­‌آيدشخصيازكلينيخواستارتأليفكتابيشدهاستكه جامععلوممختلفدينيباشدبا اينويژگيكهدرآنرواياتصحيحهازمعصومين (ع) آوردهشود. کلينينيزبهدرخواستاوپاسخمثبتدادهواين كتابراتأليفكردهاست. «فقدفهمتيااخيماشكوت... وقلتانكتحبّانيكونعندككتابكافيجمعفيهمن جميعفنونعلم‌الدينمايكتفيبهالمتعلّمويرجعاليها المسترشدويأخذمنهمنيريدعلم‌الدينوالعملبهبالآثارالصحيحهعن‌الصادقينو السننالقائمهالتيعليهاالعملوبهايؤدّيفرض‌اللهعزّوجلّوسنّه نبيّه (ص)...و قديسّراللّهو له ‌الحمد تأليفماسألتوارجوانيكونبحيثتوخّيت» (كافي،مقدمه­یمؤلف). از جمله­یاخيركاملاهويداستكهكليني،اينمقدمهرابعدازاتمامكافيتنظيمكرده‌است،بنابراينكلينيشهادتبه صحّترواياتاينكتابدادهاست.ايناستدلالازناحيه­یبرخيازبزرگاناز جملهآيت‌اللهخوئي(ره)موردنقدقرارگرفتهاستواشكال‌هاييبرآنوارد كرده‌اند: «اوّلاشخصدرخواستكنندهازكلينيخواستكتابيتأليفكندكهمشتملبررواياتصحيحباشدوليشرطنكرده بودكهدرآنهيچروايتغيرصحيحيآوردهنشود. بنابراينعبارتمقدمه­یكافيوشهادتكلينيناظربهاكثريت رواياتكافياستوازآنبرنمي‌آيدكهتمامرواياتاينكتاببدوناستثناءصحيحمي‌باشد. ثانياازكلام  كلينياستفادهمي‌شودكهخوديقينبهصدورتمامرواياتكافينداشتهاستولذادرمقدّمه­یكتاب سخن ‌ازلزومترجيحروايتمشهوربرغيرمشهوردرمقامتعارضروايات،مي‌آورد.معلوممي‌شودكهخودبهصدورهر دويقينندارد،زيراشهرتمرجّحصدورياستومي‌تواندروايتصادرازمعصومرااز روايتغيرصادر جداسازد.درمقام جزمبهصدورهر دوروايت،نمي‌توانبهشهرتتمسّك جست.ثالثاصدوقوشيخطوسيتمامرواياتكافيراصحيحنمي‌دانستندولذادربرخيازموارد،رواياتيراازكافينقلكرده وتضعيفكرده‌اند» (معجمرجال ‌الحديث، ج 1، مقدمه،المقدّمه ‌الاولي،ص21  بهبعد). البتهنقدهاي  آيت‌ اللهخوئيمنحصربهسهاشكالفوقنيستكهبه جهترعايتاختصارهمهرانقلنكرديم.درموردكتابمن ‌لايحضره‌ الفقيهنيزشبيههميناستدلالومناقشهوجوددارد. آنانكهبهصحّترواياتاينكتاب،اعتقاددارندبهمقدمه­ی  صدوقتمسّكمي‌جويند: «مندراينكتابتصميمندارمكهمانندنويسندگانديگرتمامرواياترابياورمبلكههدفمنآوردنرواياتياستكهمي‌توانمبرطبقآنفتوادهموآن‌هارا صحيحمي‌دانمومعتقدمكهحجتمندرنزدپروردگارمتعالخواهدبود. ... تمامرواياتاينكتابراازكتاب­هايمشهوركهمورداعتمادومرجععلمایشيعهاست،استخراجكرده‌ام». اينعبارتدلالتداردكهصدوقرواياتكتابخودراصحيحوحجتمي‌داند.آيت‌اللهخوئيدرمقامنقدايناستدلالمي‌فرمايد:«اولاشهادتصدوقبهصحتوحجيتاينروايات،برايماكافي نيست،شايدمبنايايشاندرتصحيحرواياتغيرازمبنايما كهوثاقتراويراشرطمي‌دانيمباشد. ثانياصدوق -چنان­کهخودبداناعترافكردهاست -درمقامتصحيحوتضعيفروايات،ازاستادخودمحمد بن ‌الحسن بن الوليدتبعيتمي‌كندوتوجهيبهحالراوي‌هااز جهتموثقياعدمموثقبودنآن‌هاندارد.بنابراينشهادتصدوقبرصحتاينروايات،صرفاِخبارازنظريه­یخوداوستوليبرايديگرانكهمبنايشاندرقبولياردّ روايتباصدوقمتفاوتاست،سوديندارد» (معجمرجال‌الحديث، ج 1، ص 93).درموردصحّترواياتتهذيبواستبصارنيزشبيهدواستدلالفوقوجوددارد.فيضدروافيعبارتيراازشيخطوسيدركتاب عدّه‌ الاصولنقلمي‌كندبهاينمضمون: «رواياتيكهدردوكتابروایيخود (تهذيبواستبصار)آورده‌ام،همهرااز اصولقابلاعتمادگرفته‌ام». اينعبارتدلالتداردكهشيخشهادتبهصحترواياتدوكتابخوددادهاست.آيت‌اللهخوئيمي‌فرمايد: «اولادرهيچ جايعدهچنينعبارتيوجودندارد،بلكهمطلبفوقبرداشتفيضازكلامشيخطوسيدربحثحجيت خبرواحداست.شيخطوسيدركتابعدهدرمقاماستدلالبراصلحجـيتخبرواحدمي‌فرمايد: "دليلبراينمطلباجماعشيعهاست،منبهعيانيافته‌امكهبهايناخباريكهدركتاب‌هاواصولخودآورده‌اند،عملمي‌كنندواينرواياتراطرد نمي‌كنند.اگريكيازعلمایشيعهبهمطلبيفتوادهدكهمدركآنبرديگرانمعلومنباشد،ازاودرموردسندآنسؤالمي‌كنند،اگركتابيمعروفيا اصليمشهوررانشاندهدوراويآنكتابيااصلموثقباشدوروايتشقابلپذيرش،علمایشيعهآنفتويرامي‌پذيرند ..." سپس  شيخدر باره­یدوكتابخودمي‌گويد: "منرواياتمختلفومتعارضيكهازمعصوميندربحث‌هايفقهيبه دستمارسيدهاست،دردوكتابتهذيبواستبصارآورده‌ام". ازكلامشيخاستفادهمي‌شودكهدرمقاماستدلالبراصلحجيتخبرواحداستنهدرمقاماثباتصحتتمامروايات تهذيبواستبصار. ثانياخودشيختصريحكردهكهروايتدرمورديكهراويموثق باشدقابلقبولاست.معلوممي‌شودكهخودشيخ،وثاقتراويرادرتصحيحروايتشرطمي‌داند.آن­گاهچگونهمي‌توانادعاكردكهتمامروايات تهذيبواستبصارصحيحمي‌باشددرحاليكهبرخيازرواتآنمجهوليامشهوربهكذبهستند!؟ ثالثاخودشيخدرموارديازتهذيبواستبصار،رواياتيرانقلوسپستضعيفكردهاست. معلوممي‌شودخودشيختماماين رواياتراصحيحنمي‌دانسته‌است» (برايمطالعه­یبيشتررجوعشودبهمعجمرجال‌الحديث، ج 1،ص95-97). بهنظرمي‌رسدكهحقّباآيتاللهخوئيومتأخّراناست،زيراچگونهمي‌توانتمامرواياتكتباربعهراصحيحدانستباآن‌کهمؤلّفانآن‌هاهمهراصحيحنمي‌دانند!؟

4. وافي، ج 6، ص 693.

5. همان، ج 1،ص 125.

6. همان، ج 1، ص 126.

7. همان، ج 1،ص147و285 ؛ ج 2،ص92  و147 ؛ ج 5،ص947 ؛ ج 10، ص196 و 199.

8. همان، ج 9،ص 1649.

9. همان، ج 2،ص 91ـ92؛ ج 6،ص 108.

10. همان، ج 1،ص 212.

11. همان، ج 10،ص8 ـ.167

12. كافي، ج 3،ص1 ـ.560

13. وافي، ج 1،ص223 ، ج 2،ص321، ج 7،ص .279

14. ر.ک: ج 10،167 و 170و173 و175 و177 و179 و187 و192 و 203.

15. وافي، ج 10،ص 152.

16. همان، ج 7،ص 279.

17. الفقيه، ج 1،ص 178-179، ش 849،طدارالكتب.

18. درموردنمازشبصدوقمي‌فرمايد: «اذاصليتمنصلوهالليلاربعركعاتقبلطلوعالفجرفاتمالصلوهطلعالفجراولميطلع»، الفقيه، ج 8، ص 301، طدارالكتب.ظاهراينعبارتفتوااستوهيچاستناديبهسخنمعصومنداردوليهمينمطلبدرتهذيب، ج 2 ص 125،ش475 باسند متصلازمؤمنالطاقازامامصادق (ع)نقلشدهاستكهفرمود: «اذاكنتصليتاربعركعاتمنصلوهالليلقبلطلوعالفجر فاتمالصلوهطلعاولميطلع»،وافي، ج 7،ص .339

19. ر.ک:وافي، ج 8،ص786 و 879.

20. همان، ج 1،ص 474.

21. همان، ج 1،ص 198.

22. همان، ج 3،ص 486.

23. همان، ج 1،ص.391

24.كافي، ج 1،ص.348

25.وافي، ج 2،ص164 و 167.

26. همان، ج 8،ص 160.

27. همان، ج 4،ص 343.

28. همان، ج 5،ص 464.

29.كافي، ج 1،ص 120.

30. وافي، ج 1،ص 487.مواردديگريازتصحيحاسناددروافي: ج 1،ص 109، 239-240و 536.

31. همان، ج 1،ص 80 ـ81.

32.همان،ص 82 ـ83.

33. همان،ص 177.

34. همان،ص 195ـ196.

35. همان، ص 178.

36. همان، ج 1،ص 360ـ361.علمالهديدرنضدالايضاحضبطبعقوبيرابهباء صحيحمي‌داند؛ر.ک:ايضاحالاشتباه، ص 178،تعليقه.ياقوتحمويدرمعجمالبلدان، ج 1،ص453 ازبعقوبانامبردهاستوآنرايكيازروستاهايبغدادمي‌داندوليازمكانيبه نام «یعقوب»يا «يعقوبا»يادنمي‌كند.

37. ج 1،ص314 و316 ور.ك: ص 319.

38. همان،ص 333.

39. نمونه‌هايديگر: ج 1،ص390؛ ج 2،ص143 ؛ ج 10، ص 251.

40. وافي، ج 1،ص 332-333.

41. همان،ج 1،ص 343-344.  

42. همان،ج 1،ص 432-433 ور.ك: ج 1، ص 483 و ج 6، ص 629 و 650.

43. همان، ج 1،ص377-378.

44. روايتيراگويندكهمتنآنبهيكيازاصحابمعصوممستندگرددبدوناستنادبهمعصوم.

45. وافي، ج 6، ص 165-166.

46. تهذيب، ج 1،ص425،ح.1352

47. همان،ح .1353

48. همان، ج 1،ص96،ح .311

49. وافي، ج 4،ص238 ور.ك: ج 6،ص339 و 362.

50. وافي، ج 10،ص .245

51. همان، ج 5،ص .628

52. همان، ج 5،ص808-809.

53. همان، ج 8،ص9 ـ698.

54. همان، ج 4،ص365-366؛ درموردروايت «انماالاعمالبالنيات»فيضمي‌فرمايد: «هذاالخبرممايعدّهاصحابالحديث منالمتواتراتوهواولمايعلمونهاولادهم...».

55. ج 9،ص1667 ؛ ج 1،ص55 و56 و136 . درموردحديث «منحفظمناحاديثنااربعينحديثاًبعثهاللّهيومالقيامه عالماًفقيهاً»فيضمي‌فرمايد: اينحديثبينخاصهوعامهمشهورومستفيضاستبلكهبرخيآنرامتواترمي‌دانند. اصحابماآنراباسندهايمختلفنقلكرده‌اند؛از جملهصدوق. وافي، ج 1،ص136 ور.ك: خصالصدوق، ج 2،ص319 كهبا5 سنداينحديثراآوردهاست.

56. كافي، ج 2،ص379 ؛وافي، ج 2،ص .233

57. وافي،همان.

58. همان، ج 3،ص740؛ ج 8،ص784 ،798 ، 807و817 ؛ ج 9،ص1287 ؛ ج 01،ص 259.

59. ضياءالديناصفهاني،حاشيهبروافي، ج 10،ص 256.

60. وافي، ج 5، ص 539.

61. همان، ج 8،ص782 ،786 ،787 ، 813-814،818،823-824 ،825 ،827 و839؛ ج 9،ص1288 ،1290،1291 1292،1294 ،1296 ، 1299-1300و ج 10،ص265.

62. سيوطي،تدريبالراوي، ج 1،ص23،بيروت: دارالكتابالعربي،1417 ق.

63. وافي، ج 1، ص 40.

64. «روضه»بهمعنايباغيكهدارايدرختانمتفاوتوگل­هايگوناگوناستمي‌باشد.كلينيرواياتپراكندهرادر اينكتاب جمع‌آوريكردهونامآنرا «كتابالروضه»گذاشتهاست.

65. كافي، ج 2،ص 463.

66. همان، ج 2،ص465،ح 5.

67. وافي، ج 5،ص823.

68. كافي، ج 2،ص 268.

69. وافي، ج 5،ص999.

70. كافي، ج 2،ص322.

71. همان، ج 2،ص359.

72. وافي، ج 5، ص 950.

73. كافي، ج 8،كتابالروضه،ص 160، ترجمه: «امامصادق (ع)درتشييع جنازه­یفرديشركتداشت.دراينميانبند كفش حضرتپارهشد،فرديبندكفشخودرابازكردوبهحضرتتقديمنمود.امام(ع) ازپذيرشآنخودداريكردوفرمود: بندكفشخودرابرايخودنگهدار،زيراسزاواراستشخصمصيبتزده،خودبارمصيبتراتحملكند (ديگرانرابه زحمتنيندازد).

74. كافي، ج 6،ص464 .

75. وافي، ج 4،ص344 .

76. كافي، ج 6،ص 199.

77. وافي، ج 5،ص514 .

78. تهذيب، ج 4،ص 224.

79. وافي، ج 7،ص143-144. نمونه‌هايديگرازاينقبيل: ج 4،ص398 ؛ ج 5،ص 568-569.

80. همان، ج 1،ص223 .

81. وافي، ج 2،ص189 و ج 11،ص378؛ ج 4،ص6 ـ 35.

82. همان، ج 1،ص177؛ ج 1،ص182 و183؛ ج 2،ص456، ج 3،ص 500 و 505؛ ج 4،ص6 ـ35 ؛ ج 7،ص33؛ ج 9، ص9 ـ1948.

83. همان، ج 2،ص 456؛ ج 3،ص 505؛ ج 4،ص195 ؛ ج 5،ص681 ؛ ج 8،ص 739.

84. همان، ج 2،ص3 ـ392؛ ج 4،ص36 و195 و241 و255 و 302 و 306 و365 و388؛ ج 5،ص774 و947 و 1064؛ ج 6،ص 368؛ ج 7،ص235؛ ج 8،ص 1021؛ ج 8،ص739 و 1028؛ ج 9،ص1371 و 1761؛ ج 3، ص 500 و 505 و 686.

85. همان، ج 5،ص804 و839 و 1096.

86. همان، ج 2،ص 394.

87. وافي، ج 2،ص25 -419.نمونه‌هايديگر ج 1،ص452؛ ج 2،ص3 -442 و70-463؛ ج 4،ص45؛ ج 8،ص6 ـ1115 ؛ ج 8،ص 1125.

88. نمونه‌ها: ج 1،ص268 و4 ـ333 ؛ ج 2،ص61 و6 ـ65 ؛ ج 3،ص515؛ ج 4،ص145؛ ج 5،ص493 ـ ج 10،ص 39.

89. همان، ج 1،ص334 و335 و357 و358 و359 و8 ـ387.

90. همان، ج 1،269 و 564؛ ج 2،ص66 و170و257؛ ج 3،ص513 و531 و615 و768؛ ج 7،ص6 ـ175.

91. مقصودماازنسخه‌هاياصل،نسخه‌هايياستكهيابهخطّمؤلفيايكيازشاگردانوينوشتهشدهوياآن‌کهبهتصحيح وامضایيكيازبزرگانوصاحب‌نظرانحديثرسيدهاست.

92. سخناستاددر جلسه­یدرس.

93. وافي،طاسلاميه، ج 1،ص2،حاشيه­ی­شعراني 1.

94. وافي، ج 1،ص 64و67 و68 و78 و100و 108 و 109 و110 و120و121 و145 و149 و166 و177 و191 و195  و199 و 206 و 208 و221 و228 و229 و233 و237 و248 و249 و251 و256 و272 و274 و292 و312  و314 و317 و331 و370 و433 و435 و439 و474 و483 و484 و 485.

95. براينمونهموارديرااز جلدهايديگرمي‌آوريم: ج 2،ص94و141 و162 و163 و292 و339 و449 ؛ ج 3، ص 490 و681 و690 و693 و823 ؛ ج 4،ص32 و139 و140 و160، ج 5،ص 604؛ ج 7،ص22 .

96. ج 1،ص64 و292 و465 و468 ؛ ج 4،ص5 -164؛ ج 8،ص3-712؛ ج 9،ص7 -1316 .

97. ج 6،ص232.

98. رجوعكنیدموارديرا كهاز جلداولآورديمو ج 6،ص232.

99. ج 1،ص332 و350 و465 ؛ ج 4،ص375 ؛ ج 5،ص628.

100. كافي، ج 2،ص605،آخركتابفضلالقرآن.

101. حجتي،سيدمحمد باقر،تاريخقرآنكريم،ص73 بهنقلازمجمعالبيان، ج 10،ص 406.

102. وافي، ج 9،ص1781،بهنقلازسيدحيدرعلويدرتفسيرالمحيطالاعظم.

103. معرفت،محمدهادي،مصونيتقرآنازتحريف،ص225 بهنقلازميرزاحسيننوريدرفصلالخطاب.

104. وافي،م9،ص1780،ح 9089/7.

105. ر.ك:ملاصالحمازندراني،شرحاصولكافي، ج 11،ص  76،حاشيه­یشعراني.

106. معرفت،محمدهادي،همان،ص225 بهنقلازفصلالخطاب،طسنگي،ص236.

107. ثنيه: گوسفنديكهواردسالسومشدهباشد، مجمعالبحرين،ثني، ج 1،ص 256.

108. وسائل، ج 29،ص193 .

109. كافي، ج 7،ص287 ؛فقيه،ج4 ،ص85،ح245 ؛مقنع،ص514 ؛تهذيب، ج 10،ص 160 (جدارالاضواء 1406 ق)؛استبصار، ج 4،ص356 .

110. مرآهالعقول، ج 24،ص24. علامهمجلسی مي‌افرايدكهنسخه­یكافيوفقيهبيشازتهذيبمورداعتماداست.

111. وافي، ج 16،ص597.

112. علامه حلی،مختلف الشیعه،ص816 . بنابر نقلاستادمعرفتدر جزو­ه­یدرسي.

113. مجلسي،مرأهالعقول، ج 24،ص25.

114. كافي، ج 1،ص34،ياعالمباشياطالبعلميادوستداراهلعلم.ازگروهديگرمباشكهبه جهتدشمنيباآنسه دستهنابودمي‌شوي.

115. وافي، ج 1،ص153.

116. وافي، ج 1،ص179،تعليقه­یعلمالهدي. 

117. وافي،همان.

118. ممكناستفرديآيه‌ايازقرآنرااستخراجكندتاآنرادليليبرمقصودخودقراردهدلكندرتفسيرآنبهاندازهفاصله­ی بينآسمانوزمينسقوطمي‌كندوبهبي­راههمي‌رود.

119. وافي، ج 1،ص191.

120. ترجمه: «سائلپرسيد: خداوندازچهزمانيوبهچهخصوصيتوويژگيبودهاست؟امام جوابداد: خداوندمكانرا خلقكردپسمكانينداردواوخصوصياتوچگونگي‌هاراآفريد.پسسئوالازكيفيّتاوبيمعنياست».

121. وافي، ج 1،ص350.

122. كافي، ج 1،ص 118.

123. مشبههكسانيهستندكهخداوندراشبيهبهانساندانستهوبراياوجسمقائلشده‌اند.

124. وافي، ج 1،ص483 ـ ج 1،ص437 و439 و488 .

125. ج 1،ص32ـ325 ونيزر.ك: ج 1،ص437 و439 و488 .

126. الزخرف:44.

127. كافي، ج 1،ص211 .

128. النحل:43 ؛الانبياء:7 .

129. وافي، ج 3،ص528 .

130. كافي، ج 1،ص211.

131. فقيه، ج 1،ص432،ش1264 .

132. ترجمه: «اولينفرديكهخطبهرادرروز جمعهقبلازنمازخواند،خليفه­یسومعثمانبود.چوننمازراتماممي‌كردمردم متفرقمي‌شدندومي‌گفتندمانيازيبهموعظه‌هايوينداريم،زيراخودبهآنعملنمي‌كندوبدعت­هاييايجادكردهاست. عثمانچونازاين جرياناطلاعيافتبراينگهداشتنمردم جهتشنيدنخطبه‌ها،خطبهراقبلازنمازايرادنمود».

133. وافي، ج 9،ص7 ـ  1316

134. وافي، ج 2، ص473، دركافي، ج 8،ص263،ش279 اينروايتونسخه‌هايمختلفآنآمدهاست.

135. وافي، ج 1،ص94 ـ86 حديثمفصليازامامكاظمنقلمي‌كند.بعدمي‌گويد: لهذاالحديثذيلفيغيرالكافينذكرهفي كتابالروضه.مرادشازغيرالكافيتحفالعقولاست.نمونه‌هايديگر: ج 1،ص249 و8 -257 و319 و460 و519 و 520 و536 ؛ ج 2،ص292 و301 و 306؛ ج 3،ص773 ؛ ج 4،ص6 ـ365.